<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دایره رنگی!</title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 29 Oct 2008 07:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>قدم آخر...</title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>تغيير آدرس مي دهيم...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا ؟ چون به نظرم ديگه اينجا امنيت نداره. دوست ندارم اونايي كه نمي خوام&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt; از افكارم سر در بيارن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولش برام دل كندن از اينجا خيلي سخت بود ولي چاره چيه؟...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سعي مي كنم به همه دوستاي اينجام  آدرسم بدم ولي هر كي از قلم افتاد يا هر كي دوست داشت برام كامنت بذاره كه آدرس جديدمو بهش بدم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا لینک جدیدمو می ذارم تا اگه کسی حوصله کامنت گذاری نداشت ببینه ولی زود بر می دارمشا...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من جدید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولي ميام اينجا بازم سر مي زنم . به همون دليل كه توي پست اول &lt;A href=&quot;http://cottageofmemories.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; و پست آخر اونجا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;(جديده رو مي گم) نوشتم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم خیلی برای اینجا تنگ می شه...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست ندارم هیچ وقت خداحافظی کنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم بازم دوستامو اونجا ببینم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رم ولی بدونین جبر زمونه منو برد...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشین&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Oct 2008 07:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>همه این حرفایی رو که امروز می گمو دیشب یه بار تایپیدم ولی پرید!!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ثبت می شود: اولین بارون پاییزی مشهد بارید...&lt;IMG src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/artists/just_cuz/JC_cupidboy.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وامروز هوا بس ناجوانمردانه سرد است. یادم رفته بود که یکی از چیزهایی که به طور مشخصی توی مشهد ثبات نداره همین هواشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب خیلی دوست داشتم که برم یه جای آروم یه کم قدم بزنم والبته همچین جایی رو سراغ دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اهدای خون اهدای زندگی ...&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/icq/girl_angel.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب بعد شونصد سال که تصمیم گرفتم خون بدم بالاخره موفق به انجامش شدم. یه سوزن زد توی دستم اندازه خرطوم فیل اولش شک کردم که این سوزن به این گندگی! چه طوری می خواد بره توی رگ من!&lt;IMG src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_nea.gif&quot;&gt; ولی بعد متوجه شدم کاملا درسته خود خودش بود که بعد یه ربع از دستم دراومد...&lt;IMG src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes2.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا حالا چیزی در مورد گره زدن دم شیطون یا بستن بخت دختر شاه پریون شنیدین؟می گن وقتی چیزیتون گم می شه اگه گوشه یه روسری یا چادر رو گره بزنین و بذارینش گوشه اتاق وسیله گم شده تون پیدا می شه. برای ما که جواب داد. یه چیزی که دو هفته توی اتاق دنبالش می گشتیم بالاخره پیدا شد . ولی من  که اصلا قبولش ندارم. فقط دیشب سوژه خنده مون بود...&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/icq/lol.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندی پیش یکی از بچه هامونو در حالی که با هزار ذوق و شوق اومده بود اعلام کنه با بنده هم ولایتی می باشد با خاک یه جایی یکسان کردم . بی احترامی نکردم.فقط یه جوری ناخواسته رفتار کردم که بیچاره سریع حرفشو خلاصه کنه. آخه هم سرم درد می کرد و هم عجله داشتم و اصلا هم خوشم نمیاد یکی منو گیر بیاره جلوی ملت سین جیمم کنه که چرا از شیراز اومدین و چرا بر نمی گردین و... . بیچاره دلم براش سوخت. کلی عذاب وجدان گرفتم.&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_girlsmelly.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتیه از کارای فرهنگی کنار رفتم و احتمالا به یه دوره بازیابی نیاز دارم . شاید با همکاری توی یه مجله دوباره شروع کنم. سرم درد می کنه برای این دردسرا...&lt;IMG src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/big_he_and_she/girl_yes2.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش بشر اونقدر توانایی داشت که می تونست اختیار بعضی اتفاقاتو دستش بگیره و همون اتفاقایی که دلش می خواست براش می افتاد . البته به شدت معتقدم که هر کار خدا حکمتی داره...&lt;IMG title=سوال alt=سوال src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/7.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صبح خواب موندم و به کلاس ریه نرسیدم. زمانم رو جورسی تنظیم کردم که راس ۱۰ سر کلاس باشم . دقیقا ۱۰ بود که دم کلاس بودم و دیدم یکی از استادای پاتو توی حیاط داره با یکی از بچه ها صحبت می کنه . منم اومدم زرنگی کنم سریع تر از استاد برم سر کلاس تندی رفتم . دیدم در کلاس بسته است. یه در کوچولو زدم و رفتم تو دیدم استاد سر کلاسه . یه نگاه انداختم و یه کم تحلیل دیدم نه خیر این استاده که از گروه پاتو نیست . یه نگاه انداختم دیدم اینکه اسلاید ریه رو داره درس می ده. دقت کردم دیدم همون استاد مامانه است که برای سمیوی ریه اومده بود . خلاصه به روی خودم نیاوردم راهمو کشیدم رفتم نشستم آخر کلاس.&lt;IMG title=اوه alt=اوه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/18.gif&quot; border=0&gt;  دیگه این بچه های ما هم که منتظر سوژه بودن مگه ول کن بودن! اینا رو همه شو گفتم که به این برسم که یکی از افراد جانب شرقی کلاس!(پسرا) &lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/icq/crazy.gif&quot;&gt; به من یه تیکه انداخت . به روی خودم نیاوردم . اصلا حتی نیگه نکردم کی بود ولی بعدش تا آخر کلاس پاتو حرص خوردم که این یارو چه طور به خودش اجازه داد که به من تیکه بندازه! بی تربیت! کاش همون موقع برمی گشتنم یه نگاه عاقل اندر سفیه! بهش مینداختم که یعنی خفه شو!!! اونقدر عصبانی بودم که می تونستم این کارو کنم. &lt;IMG height=29 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/susel.gif&quot; width=70 border=0&gt; ولی حیف که نمی خوام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شدیدا منتظر آخر آبانم &lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/artists/vishenka/l_daisy.gif&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Oct 2008 08:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>وقتی کلی حرف داری برای گفتن و نیم ساعت می شینی پای کامپوتر تا تایپش کنی و نهایتا موقع ارسال صفحه ورودی اصلی بلاگفا باز می شه می خوای خودتو بزنی!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی من از رو نمی رم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رم دوباره تایپ می کنم میارم ببینم کی این بار برنده می شه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 16:28:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر</title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;- احساس بدی دارم وقتی به پست های مختلف آدماهای مختلف بر می خورم و فقط جمله تکراری نظر بدهید رو میبینم.&lt;IMG title=ناراحت alt=ناراحت src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- از این همه ناسیونالیستی کاذب حالم به هم میخوره.&lt;IMG title=سبز alt=سبز src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- امشب بعد کلی که منّت مامان خانومو کشیدیم که مارو ببره بیرون و باز هم آقا مصطفی در لحظات آخر مشقاشو ننوشته بود و همه 4 نفری ریخته بودیم سرش که براش زودتر 10 تا کلمه مترادف، 5 تا متضاد و 10 تا صفت پیدا کنیم در اوج همه این وقایع! آیفون زنگ زد . فکرکن توی اون لحظه من چه حالی داشتم...&lt;IMG title=کلافه alt=کلافه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif&quot; border=0&gt;(البته آخرش هم رفتیم چون من وقتی کاری رو اراده کنم امکان نداره که انجام نشه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- احساس احمق بودن عمیقی دارم از این سفر،&lt;IMG title=منتظر alt=منتظر src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/45.gif&quot; border=0&gt; این همه راه کوبیدم اومد و به هدف اصلی م هم نرسیدم هیچ! از درس و زندگی هم افتادم، البته عوایدی هم به دست آمد که نمی توان از آن چشم پوشید&lt;IMG title=چشمک alt=چشمک src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- بابا برای مجلس ختم پسر عمه م یه مسافرت کوتاه رفته، همون عمه م که تابستون شوهرش فوت کرد و اینجا بهش یه اشاره ای کرده بودم. ( خب من یه عمه که بیشتر ندارم). فکر میکنم 8 یا 9 سال می شه که از آخرین باری که دیدمش می گذره. طفلی پسر عمه م تازه ازدواج کرده بود، ، بابا میگه یه پسر خوشگل و ناز 7 ماهه داره که با باباش مو نمی زنه...&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://kolobok.us/smiles/artists/connie/connie_mama.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بابا میگه به خاطر آسمش بهش یه آمپول زدن که باید توی 30 ثانیه تزریق می شده ولی یارو تو 6 ثانیه زده فوت کرده، طفلی هر چی به پرستاره گفته که اینجوری نباید بزنی حالیش نشده و کار خودشو کرده. این اولین باره که می بینم بابام برای فوتیه نفر رنگ تیره می پوشه (اولین بار هم برای فوت مامان بزرگم بود )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- از اینکه آدم شدم و به درسم اهمیت می دم به خودم افتخار میکنم&lt;IMG src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/big_madhouse/mail1.gif&quot;&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- بابا امروز بهم گفت کاش تو با این همه جُور بُزه! ات پسر بودی اونوقت من هیچ غصه ای نداشتم...&lt;IMG title=&quot;&quot; height=27 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/artists/laie/Laie_60B.gif&quot; width=42&gt;(اینو وقتی گفت که پوریا میخواست بره بانک و بلد نبود چه جوری باید پولو واریز کنه )&lt;IMG title=قهقهه alt=قهقهه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/24.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- احتمالا شنبه یا جمعه بر میگردم مشهد، دغدغه درس آرومم نمی ذاره،گرچه یه مقدار جزوه و کتاب آوردم که بخونم &lt;IMG title=یول alt=یول src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/26.gif&quot; border=0&gt;ولی نمی دونم این استرس برای چیه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;پ.ن: شنبه: تا یه ساعت دیگه بر می گردم مشهد... </description>
<pubDate>Wed, 22 Oct 2008 20:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;پنجشنبه: دلم بد جوری  گرفته ، دلم خونه می خواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمعه : حس وحال هیچی رو ندارم . بازم دِپ می زنم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شنبه : صبح با بدبختی بلند میشی، توی سرویس چشمات می سوزه . فکر میکنی از بی خوابیه . تا 1 دانشگاه و بعد هم سینما ،کنعان. 5/3 خوابگاه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و اما ادامه تلخ ماجرا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشم درد، سردرد، فکر میکنی مثل همیشه که بعد یه روز خسته کننده میاد سراغت خودش هم می ره و کم کم خوب می شهف شاید هم بخاطر اینه که هنوز ناهار نخوردی.چند دونه خرما میخوری تا قندت بره بالا و بهتر شی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک ساعت بعد: هنوز سردرد و چشم درد، درد توی لوب فرونتال و تمپورالت می پیچه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو ساعت بعد: هنوز سر درد وچشم درد ، چشمام هنوز دو پیاله! خونه، بعد خوردن یه لیوان نسکافه غلیظ تا شاید یه کم آروم شی سعی می کنی بخوابی ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3 ساعت بعد: هنوز خوب نشدی ، بُغض میکنی ، از همه چیز دلت می گیره، آروم آروم گریه و بعد هق هق ، ریحان ،هق هق تو بغل ریحان، چراغ ها خاموش ،سکوت نحس، هق هق ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نیم ساعت بعد : با چشمای پُف کرده می ری دست به دامن سولماز می شی تا از توی انبار داروهاش یه چیزی برات پیدا کنه (رزیدنت دارویه ،همصحبت خوبیه و خوش صحبت،  اینجور موقع ها همیشه به دردم خورده، دوسِش دارم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه استامینوفن 500 ، یه بروفن، یه یه آ.س.آ و یه قطره استریل چشمی...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یک ساعت بعد : یه کم بهتری ولی هنوز چشمات می سوزه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گوشی ، با یه چشم میگردی دنبال شماره مامان،&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الو، سلام، مامان چشمام خیلی درد میکنه، سرم هم همین طور…&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;40 دقیقه بعد : مامان: ما الآن مطب دکتر ز هستیم . بابات باهاش صحبت کرد، برات نوبت گرفتیم بیای ببینی میتونی لِیزیک کنی و از شر عینک و لنزت خلاص شی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا آخر شب علاوه بر اینکه یه دوز دیگه از همه اون داروهایی که ذکرشون رفت میخوری یه دایجستیو هم برای معده دردت میخوری(اینم یکی از نمودهایی بدن من در فشار عصبیه) نمی فهمی چه طوری خوابت می بره، فکرشو نمی کردی اینهمه هول هولَکی قرار باشه برگردی خونه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوشنبه :خونه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سه شنبه: مطب دکتر...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دکتر : صبا خانوم، دستگاهمون خرابه، تا یکی دو ماه دیگه درست می شه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من: آقای دکتر عجله دارم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دکتر : کِی ازدواج میکنی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخر جمله شو نمی شنوم ، چون یه نسبت فامیلی با هم داریم ومنوخوبمی شناسه فکر میکنم خودش فهمیده که می خوام قبل از بخش رفتنم عمل کن، احساس می کنم اشتباه شنیدم می گم: کِی استاژر می شم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه خیر درست شنیدم، سوالش رو تکرار می کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می مونم چی بگم، خب آقای دکتر حالا کو تا من تمام کنم؟...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(از اینکه این روزا هر کی از راه می رسه به این مسئله گیر میده حرصم می گیره ولی جواب نمی دم چون میدونم این دکتره عادتشه به همه همین گیرو بده ، دو سال پیشم که اومدم گفت برا عمل زوده و به همین موضوع گیر داده بود...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه رزیدنت چشم بود خیلی با شخصیت بود، وقتی فهمید چی میخونم خیلی باهام رفیق شد، گفت ما هوای همکارامونو! نداشته باشیم کی داشته باشه؟ تازه مشهدی هم بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کلی هم برام همه چیزو توضیح داد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: یادم رفت از دکتر بخوام برام یه قطره تروپیکامید بریزه و برا همین از میدریاز چشام داره در میاد. استاد فارما حق داشت هر چی از اثرات میدریاز میگفت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ژ.ن: منو &lt;A href=&quot;http://zabax.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; هم بخونین یه چیزایی نوشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Oct 2008 10:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>فکر مي کنم تا حالا سه بار تلاش کردم که اينجا بنويسم و هر بار هم دقيقا لحظه ارسال يه مشکلي پيش اومده و همه چيزو به هم ريخته و قاعدتا همه نوشته هاي من هم پريده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديروزبه ريحان گفتم شايد قسمت نيست اونا رو اينجا بنويسم، بخش بزرگي از دغدغه هاي اين مدتم بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس مي کنم کاملا متفاوت شدم. نگرشم به دنيا فرق کرده و نگاهم به آدما . خودم خواستم که اينطور باشم. دارم فقط و فقط براي خودم و براي دل خودم زندگي مي کنم و از اين روال راضيم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گاهي فکر مي کنم مهربون بودن بيش از حد هم براي آدم دردرسره تصميم گرفتم کمترش کنم يعني سعي کنم کمتر حرص بقيه رو بخورم و کمتر نگرانشون باشم . فکر ميکنم مهربون بودن و دلسوز بودن هميشه باعث مي شه بقيه ازت توقع بيجا داشته باشن. ديشب براي مامان تعريف کردم که از اون باري که رفتيم فتوي علوم و من تمام اون 8 سري جزوه رو خودم مرتب کردم کمرم درد مي کنه و مامان هم کلي عصباني شد.(خب اینم از عواقب همین به درد همه خوردنه دیگه!...)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديروز که داشتيم از بيمارستان مي رفتيم فردوسي الميرا براي اينکه توي ترافيک گير نکنه از مسيري رفت که بايد از جلوي پزشکي قانوني رد مي شديم. و من هربار که اين آدما رو ميبينم خدا رو شکر مي کنم که گذر هيچ کدوممون تا حالا به اينجا نرسيده. ولي اين بار خيلي دلم به درد اومد . از الميرا قول گرفتم حداقل زماني که من باهاشم از اينجا رد نشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از نگاه هاي هيز و کثيف آدما بيزارم. براي همين تا حد امکان سعي مي کنم که فقط به آسفالت خيابون نگاه کنم. اينجوري راحت ترم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جديدا به مدد &lt;A href=&quot;http://www.asandownload.com/&quot; target=_blank&gt;آسان دانلود &lt;/A&gt;يه بازي  جديد ريخته م توي گوشيم. اسمشfive stone ِ .ديشب که فارغ از دو دنیا و برای رسیدن به یه کم آرامش داشتم بازي مي کردم يادم اومد که من هميشه توي شطرنج وقتي با مصطفي بازي مي کردم اون دوست داشت که سفيد باشه و من سیاه، منم قبول مي کردم. تصميم گرفتم به خاطر اون بازم مهره سياهو انتخاب کنم. سياهي با دنياي سفيد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتها بود به خاطر یه سری مسائل با بعضی آدما قطع رابطه کردم. البته بیشتر به خاطر یه سوئ تفاهم بود و منم که دیدم اینجوریاس!!! با اینکه می تونم بگم ۸۰٪ بی تقصیر بودم خودمو آروم آروم کنار کشیدم و گذاشتم زمان همه چیزو حل کنه. مدتیه زمان بخشی از اونو حل کرده . خوشحالم که آدما خودشون متوجه اشتباهاتشون می شن و سعی می کنن با رفتارشون یه جوری جبرانش کنن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا این روزا داره بهم خیلی چیزا رو نشون می ده و خیلی کمکم می کنه. ممنوم خدا جووووونم ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 15:18:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-151.aspx</link>
<description>می شینی کنار پنجره ، چشماتو از ترس اینکه باز یه چیزی بره تو چشمت و پدرتو در بیاره می بندی و مذاری باد با آخرین توانش بخوره به صورتت و تو رو از خودت رها کنه. می ذاری با همون سرعت روحتو بکنه و با خودش ببره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی خسته &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم چرا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یه لحظه احساس کردم که خیلی دپ ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام خودمو بدوزم به کتاب، یه بخشی از نگرانی م هم مربوط به اونه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه فیلم نصفه هم دارم که باید الان برم کاملشو ببینم ، birth. به نظرم جالب بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید از این دپ ناکی!!! در بیام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا درسته که پشت هر خنده می تونه هزار تا غصه باشه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 17:20:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=151</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات ما...</title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>یکنواختی رو دارم از بین می برم . یعنی دارم باهاش مبارزه می کنم . سعی می کنم با همه چیز کنار بیام و می دونم که می تونم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روال مزخرف خوابگاه به شدت دراه بهم فشار میاره . کارای احمقانه این مسئولای احمق تر نمی دونم میخواد به کجا برسه! فکر کن! دارن دانشگاهو به گند می کشن . حیف که صدای من به هیچ جا نمی رسه و گرنه می دونستم چیکار کنم و چی بگم! &lt;IMG title=عصبانی alt=عصبانی src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif&quot; border=0&gt;(منم که در توجیه و دلیل و منطق آوردن می دونم کم نمیارم!)&lt;IMG src=&quot;http://kay.smiley.free.fr/images/1163.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش بعد مدتها به دانشکده رجعت کردیم (آخه این ترم همه کلاسای ما امام رضاست و منم که باید سر صبح، منظورم همون ۷ه!، پاشم  و تا ظهرم بی وقفه در خدمت استاید محترمیم!) خلاصه رفتیم دانشگاه . جلوی دانشکده مون برای عدم عبور ماشین یه زنجیر کشیدن از این سر تا اون سر ! یه گوشه رو هم زنجیرو بردن پایین برای عبور آدما! موقع برگشت منم که اومدم ترافیک قبیله ۷ نفری مونو کمتر کنم اومدم از روی زنجیر بلنده برم و تمام موارد احتیاط رو هم رعایت کردم و پای خلفی رو تا حد امکان! بالا بردم ولی نمی دونم چی شد یه هو پام گیر کرد و گیر کردن همانا و افتادن زنجیرا همانا و خندیدن همه بچه هامونم همانا... فقط شانس آوردم کسی آشنا اون دور و بر نبود... فقط ۳۰ ثانیه بعد ۴ تا از پسرای کلاسمون! اومدن بیرون . حالا خدا عالمه دیدن یا نه؟ من که طبیعی ش کردم و راهمو کشیدم رفتم.&lt;IMG title=اوه alt=اوه src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/18.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی شدم مامان بزرگ توی خوابگاه. یه بافتنی برداشتم مثل مامان بزرگا هر جا می رم می برم با خودم. دارم برای داداشیم یه شال گردن می بافم.&lt;IMG title=&quot;&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.kolobok.us/smiles/artists/viannen/viannen_45.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روال جدیدم خیلی راضیم. حداقل می دونم دارم چیکار می کنم و کارم درسته. از اول ترم رفتن سر کلاس و درس خوندن . دارم کم کم به لذتی که ر می گه از درس خوندن می بره پی می برم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نابود کردن بعضی چیزا لازمه...&lt;IMG height=57 src=&quot;http://www.pic4ever.com/images/meatballs.gif&quot; width=81 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این چند روز هر چی فیلم هست استاد کردیم . هر چی میاد دم دستمون . حتی به برنامه کودک هم رحم نمی کنیم. دیشب هم غرور و تعصب رو دیدیم. من که خیلی خوشم اومد . کلی هم از اول تا آخر فیلم اون دو تا کفتر با هم ازدواج کردن من و ن و ر هی حرص خوردیم و فحش نثار کارگردان کردیم. قراره در اولین فرصت هم ن بره یه سفر کارگردانو ببینه و بهش حالی کنه چه طوری از این به بعد فیلم بسازه.&lt;IMG height=18 alt=&quot;feeling beat up&quot; src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/66.gif&quot; width=18 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز هم دعوت رو دیدم . از اونم کلی حرص خوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام در اولین فرصت یه خلاصه ای از فیلمایی که تو این مدت دیدم بذارم اینجا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه باید برم &lt;IMG title=&quot;بای بای&quot; alt=&quot;بای بای&quot; src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/103.gif&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 16:11:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>دیروز برای چند دقیقه با خدا قهر بودم. ظرفیتم ته کشیده بود و همین جوری اشکهام بود که می ریخت، اول آروم آروم که کسی نفهمه و بعد تبدیل شد به هق هق...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی سوال بی جواب توی ذهنم دست و پا می زد و من برای هیچ کدومشون جوابی نداشتم. مدتها پیش وقتی م گفت با خدا قهره کلی سعی کردم که منصرفش کنم و حالا خودم تحت همچین شرایطی بودم و شاید بدتر ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونستم چرا؟ واقعا چرا و هی از خودم می پرسیدم و جوابی پیدا نکردم . چرا؟ من که تو عمرم نخواستم که کسی رو برنجونم و حالا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته قبول دارم که خودم هم تازگیا زود رنج شدم ولی خب من همین جوری ام دیگه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم خوب خوبم خالی خالی شدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی به هر حال به قول بچه های EDC :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;be cool!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی امروز تور اول سال دانشگاه بود و من هم بالاجبار! اونجا بودم توی غرفه EDC و دهنم کف کرد از بس برای ۱۳ تا گروه یه سری مطلب رو گفتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; طفلیا.. فکر می کردن اومدن دانشگاه چه خبره؟! قیافه شون وقتی بهشون بابت ورود به دانشگاه تبریک می گفتیم دیدنی بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی هم بابت روی حساب نبودن کارا از دست اون ... قلنبه !!! حرص خوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدیدا تصمیم گرفتم که کمتر غم دیگرونو بخورم . همون جوری که کسی توی این دنیای سنگی غصه منو نمی خوره. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! خواهر...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 10:16:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>از مشهد متنفرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای اولین بار این حس رو دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; از اینکه مجبور شدم باز هم به این شهر برگردم و تمام اون خاطرات بدیو که توش داشتم متنفرم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از این شهر و آدمایی که زندگی توش برام به ارمغان آوره متنفرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی تونم ببخشم. نمی تونم هیچ کی رو ببخشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برا هیچ چیز تنگ نشده بود و این برا خودمم عجیب بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس پوچی بدی دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواد از همه چیز فرار کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام توی ترم جدید یه خط مشی جدیدو دنبال کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با خودم قرارای زیادی گذاشتم و برای عمل به اونا باید خیلی محکم باشم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                        &lt;IMG alt=هیچ hspace=0 src=&quot;http://tbn0.google.com/images?q=tbn:-IDJwZguYIDI7M:http://www.wosound.com/images/nothing3.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 08:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cottageofmemories&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>cottageofmemories</dc:creator>
<guid>http://cottageofmemories.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
