ثبت می شود: اولین بارون پاییزی مشهد بارید...
وامروز هوا بس ناجوانمردانه سرد است. یادم رفته بود که یکی از چیزهایی که به طور مشخصی توی مشهد ثبات نداره همین هواشه!
دیشب خیلی دوست داشتم که برم یه جای آروم یه کم قدم بزنم والبته همچین جایی رو سراغ دارم.
اهدای خون اهدای زندگی ...
دیشب بعد شونصد سال که تصمیم گرفتم خون بدم بالاخره موفق به انجامش شدم. یه سوزن زد توی دستم اندازه خرطوم فیل اولش شک کردم که این سوزن به این گندگی! چه طوری می خواد بره توی رگ من!
ولی بعد متوجه شدم کاملا درسته خود خودش بود که بعد یه ربع از دستم دراومد...
تا حالا چیزی در مورد گره زدن دم شیطون یا بستن بخت دختر شاه پریون شنیدین؟می گن وقتی چیزیتون گم می شه اگه گوشه یه روسری یا چادر رو گره بزنین و بذارینش گوشه اتاق وسیله گم شده تون پیدا می شه. برای ما که جواب داد. یه چیزی که دو هفته توی اتاق دنبالش می گشتیم بالاخره پیدا شد . ولی من که اصلا قبولش ندارم. فقط دیشب سوژه خنده مون بود...
چندی پیش یکی از بچه هامونو در حالی که با هزار ذوق و شوق اومده بود اعلام کنه با بنده هم ولایتی می باشد با خاک یه جایی یکسان کردم . بی احترامی نکردم.فقط یه جوری ناخواسته رفتار کردم که بیچاره سریع حرفشو خلاصه کنه. آخه هم سرم درد می کرد و هم عجله داشتم و اصلا هم خوشم نمیاد یکی منو گیر بیاره جلوی ملت سین جیمم کنه که چرا از شیراز اومدین و چرا بر نمی گردین و... . بیچاره دلم براش سوخت. کلی عذاب وجدان گرفتم.
مدتیه از کارای فرهنگی کنار رفتم و احتمالا به یه دوره بازیابی نیاز دارم . شاید با همکاری توی یه مجله دوباره شروع کنم. سرم درد می کنه برای این دردسرا...
کاش بشر اونقدر توانایی داشت که می تونست اختیار بعضی اتفاقاتو دستش بگیره و همون اتفاقایی که دلش می خواست براش می افتاد . البته به شدت معتقدم که هر کار خدا حکمتی داره...
امروز صبح خواب موندم و به کلاس ریه نرسیدم. زمانم رو جورسی تنظیم کردم که راس ۱۰ سر کلاس باشم . دقیقا ۱۰ بود که دم کلاس بودم و دیدم یکی از استادای پاتو توی حیاط داره با یکی از بچه ها صحبت می کنه . منم اومدم زرنگی کنم سریع تر از استاد برم سر کلاس تندی رفتم . دیدم در کلاس بسته است. یه در کوچولو زدم و رفتم تو دیدم استاد سر کلاسه . یه نگاه انداختم و یه کم تحلیل دیدم نه خیر این استاده که از گروه پاتو نیست . یه نگاه انداختم دیدم اینکه اسلاید ریه رو داره درس می ده. دقت کردم دیدم همون استاد مامانه است که برای سمیوی ریه اومده بود . خلاصه به روی خودم نیاوردم راهمو کشیدم رفتم نشستم آخر کلاس.
دیگه این بچه های ما هم که منتظر سوژه بودن مگه ول کن بودن! اینا رو همه شو گفتم که به این برسم که یکی از افراد جانب شرقی کلاس!(پسرا)
به من یه تیکه انداخت . به روی خودم نیاوردم . اصلا حتی نیگه نکردم کی بود ولی بعدش تا آخر کلاس پاتو حرص خوردم که این یارو چه طور به خودش اجازه داد که به من تیکه بندازه! بی تربیت! کاش همون موقع برمی گشتنم یه نگاه عاقل اندر سفیه! بهش مینداختم که یعنی خفه شو!!! اونقدر عصبانی بودم که می تونستم این کارو کنم.
ولی حیف که نمی خوام ...
شدیدا منتظر آخر آبانم