- احساس بدی دارم وقتی به پست های مختلف آدماهای مختلف بر می خورم و فقط جمله تکراری نظر بدهید رو میبینم.
- از این همه ناسیونالیستی کاذب حالم به هم میخوره.
- امشب بعد کلی که منّت مامان خانومو کشیدیم که مارو ببره بیرون و باز هم آقا مصطفی در لحظات آخر مشقاشو ننوشته بود و همه 4 نفری ریخته بودیم سرش که براش زودتر 10 تا کلمه مترادف، 5 تا متضاد و 10 تا صفت پیدا کنیم در اوج همه این وقایع! آیفون زنگ زد . فکرکن توی اون لحظه من چه حالی داشتم...
(البته آخرش هم رفتیم چون من وقتی کاری رو اراده کنم امکان نداره که انجام نشه)
- احساس احمق بودن عمیقی دارم از این سفر،
این همه راه کوبیدم اومد و به هدف اصلی م هم نرسیدم هیچ! از درس و زندگی هم افتادم، البته عوایدی هم به دست آمد که نمی توان از آن چشم پوشید
- بابا برای مجلس ختم پسر عمه م یه مسافرت کوتاه رفته، همون عمه م که تابستون شوهرش فوت کرد و اینجا بهش یه اشاره ای کرده بودم. ( خب من یه عمه که بیشتر ندارم). فکر میکنم 8 یا 9 سال می شه که از آخرین باری که دیدمش می گذره. طفلی پسر عمه م تازه ازدواج کرده بود، ، بابا میگه یه پسر خوشگل و ناز 7 ماهه داره که با باباش مو نمی زنه...
بابا میگه به خاطر آسمش بهش یه آمپول زدن که باید توی 30 ثانیه تزریق می شده ولی یارو تو 6 ثانیه زده فوت کرده، طفلی هر چی به پرستاره گفته که اینجوری نباید بزنی حالیش نشده و کار خودشو کرده. این اولین باره که می بینم بابام برای فوتیه نفر رنگ تیره می پوشه (اولین بار هم برای فوت مامان بزرگم بود )
- از اینکه آدم شدم و به درسم اهمیت می دم به خودم افتخار میکنم
....
- بابا امروز بهم گفت کاش تو با این همه جُور بُزه! ات پسر بودی اونوقت من هیچ غصه ای نداشتم...
(اینو وقتی گفت که پوریا میخواست بره بانک و بلد نبود چه جوری باید پولو واریز کنه )
- احتمالا شنبه یا جمعه بر میگردم مشهد، دغدغه درس آرومم نمی ذاره،گرچه یه مقدار جزوه و کتاب آوردم که بخونم
ولی نمی دونم این استرس برای چیه...
پ.ن: شنبه: تا یه ساعت دیگه بر می گردم مشهد...