ديروزبه ريحان گفتم شايد قسمت نيست اونا رو اينجا بنويسم، بخش بزرگي از دغدغه هاي اين مدتم بود...
احساس مي کنم کاملا متفاوت شدم. نگرشم به دنيا فرق کرده و نگاهم به آدما . خودم خواستم که اينطور باشم. دارم فقط و فقط براي خودم و براي دل خودم زندگي مي کنم و از اين روال راضيم.
گاهي فکر مي کنم مهربون بودن بيش از حد هم براي آدم دردرسره تصميم گرفتم کمترش کنم يعني سعي کنم کمتر حرص بقيه رو بخورم و کمتر نگرانشون باشم . فکر ميکنم مهربون بودن و دلسوز بودن هميشه باعث مي شه بقيه ازت توقع بيجا داشته باشن. ديشب براي مامان تعريف کردم که از اون باري که رفتيم فتوي علوم و من تمام اون 8 سري جزوه رو خودم مرتب کردم کمرم درد مي کنه و مامان هم کلي عصباني شد.(خب اینم از عواقب همین به درد همه خوردنه دیگه!...)
ديروز که داشتيم از بيمارستان مي رفتيم فردوسي الميرا براي اينکه توي ترافيک گير نکنه از مسيري رفت که بايد از جلوي پزشکي قانوني رد مي شديم. و من هربار که اين آدما رو ميبينم خدا رو شکر مي کنم که گذر هيچ کدوممون تا حالا به اينجا نرسيده. ولي اين بار خيلي دلم به درد اومد . از الميرا قول گرفتم حداقل زماني که من باهاشم از اينجا رد نشه...
از نگاه هاي هيز و کثيف آدما بيزارم. براي همين تا حد امکان سعي مي کنم که فقط به آسفالت خيابون نگاه کنم. اينجوري راحت ترم ...
جديدا به مدد آسان دانلود يه بازي جديد ريخته م توي گوشيم. اسمشfive stone ِ .ديشب که فارغ از دو دنیا و برای رسیدن به یه کم آرامش داشتم بازي مي کردم يادم اومد که من هميشه توي شطرنج وقتي با مصطفي بازي مي کردم اون دوست داشت که سفيد باشه و من سیاه، منم قبول مي کردم. تصميم گرفتم به خاطر اون بازم مهره سياهو انتخاب کنم. سياهي با دنياي سفيد...
مدتها بود به خاطر یه سری مسائل با بعضی آدما قطع رابطه کردم. البته بیشتر به خاطر یه سوئ تفاهم بود و منم که دیدم اینجوریاس!!! با اینکه می تونم بگم ۸۰٪ بی تقصیر بودم خودمو آروم آروم کنار کشیدم و گذاشتم زمان همه چیزو حل کنه. مدتیه زمان بخشی از اونو حل کرده . خوشحالم که آدما خودشون متوجه اشتباهاتشون می شن و سعی می کنن با رفتارشون یه جوری جبرانش کنن.
خدا این روزا داره بهم خیلی چیزا رو نشون می ده و خیلی کمکم می کنه. ممنوم خدا جووووونم ...