کلی سوال بی جواب توی ذهنم دست و پا می زد و من برای هیچ کدومشون جوابی نداشتم. مدتها پیش وقتی م گفت با خدا قهره کلی سعی کردم که منصرفش کنم و حالا خودم تحت همچین شرایطی بودم و شاید بدتر ...
نمی دونستم چرا؟ واقعا چرا و هی از خودم می پرسیدم و جوابی پیدا نکردم . چرا؟ من که تو عمرم نخواستم که کسی رو برنجونم و حالا ...
البته قبول دارم که خودم هم تازگیا زود رنج شدم ولی خب من همین جوری ام دیگه...
الانم خوب خوبم خالی خالی شدم!
ولی به هر حال به قول بچه های EDC :
be cool!
راستی امروز تور اول سال دانشگاه بود و من هم بالاجبار! اونجا بودم توی غرفه EDC و دهنم کف کرد از بس برای ۱۳ تا گروه یه سری مطلب رو گفتم .
طفلیا.. فکر می کردن اومدن دانشگاه چه خبره؟! قیافه شون وقتی بهشون بابت ورود به دانشگاه تبریک می گفتیم دیدنی بود .
کلی هم بابت روی حساب نبودن کارا از دست اون ... قلنبه !!! حرص خوردم.
جدیدا تصمیم گرفتم که کمتر غم دیگرونو بخورم . همون جوری که کسی توی این دنیای سنگی غصه منو نمی خوره. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! خواهر...