تبليغاتX
دایره رنگی! - سیاه...

اینو دیشب نوشتم ولی فرصت نشد بذارمش اینجا:

امشب یکی از اون شبایی بود که هر کی هر چی تو دلش داره می تونه به خدا بگه. امشب از اون شبایی بود که فاصله ها تا خدا کم می شه. امشب شب قدر بود...

ولی امشب من حرفمو به خدا نزدم،یعنی زدمولی نه با اطمینان اینکه به گوش خدا برسه ،چون می دونم خیلی چیزا بین من و اون . خودم رو که نمی تونم گول بزنم! به دور و برم که نگاه کردم برام این سوال پیش اومد که چند نفر این آدما دارن دروغ می گن؟ اول از همه بهخودشون و بعد هم بهخدا! زمزمه العفو، الغفو ، العفو... تو گوشم می پیچه ، این حرفا پا برهنه ،یا به قول شیرازیا پا پتی!،می دون توی ذهنم، هر سال به خدا می گیمخدایا کمکم کن همون بنده خوبی که تومیخوای بشم، کمکم کن ایمانمو حفظ کنم، کمکم کن... ولی خودمون تو این یه سال که بین دوتا شب قدر می گذره چند قدم برداشتیم؟ چقدر خواستیمخوب باشیمو چقدر تلاش کردیم؟...

من به ندرت سراغ مفاتیح میرم مگه تو همچین مناسبتایی وهمچین شبایی، امشب که جوشن کبیرو خوندم در یه لحظه به این نتیجه رسیدمکه خدا خیالی بزرگه، یادم اومد سالای پیش روکه هر سال تصمیم میگرفتم هر از چندگاهی یه سری به این دعا بزنم. بازم همون احساس خلا...

یه اعتراف میکنم، من تو عمرم به ندرت حسودی میکنم ولی امروز اینکاروکردم. در حقیقت بیشتر دلم از خودم شکست، وقتی دیدمش اونچنان رفته بود تو بحر قرآنکهمجبور شدم داد بزنم تا سلامم رو بشنوه!یه نگاهی به قرآن تودستش انداختم شاید بیشتر از 30-20 صفحه نمونده بود که ختم کنه. همیشه معتقدم که خدا اگه نخواد و حتی اگه دلت یه خال سیاه هم داشته باشه خدا بهت سعادت هیچ کاری رو نمی ده(شعار نمی دم واقعا واقعا از ته ته دلم میگم) امروز لابلای حرفامون وقتی بحث اختلاف سنمون بود بهم گفت تو باید برا من الگو باشی .خندیدم و گفتم: اختیار دارین،شما تاج سر ما هستین! ولی حالا به این نتیجه رسیدمکه این حرفو باید  کاملا جدی بهش می زدم.

راستی امشب اون خانوم روضه خونه اونقدر سوتی داه بود که من مونده بودم بخندم یا فضای معنوی خودم روحفظ کنم یا جلوی خنده و تیکه انداختنمو بگیرم تا دختر خاله مکه کنارم بود فضای معنوی ش! حفظ شه!!!

اگه از ترس صاحب مجلس که از قضا آشنای خونوادگی مون هم هست نبود من که کف سالن از خنده وِلو شده بودم!

نوشته شده توسط وروجک در یکشنبه 31 شهریور1387 |