چقدر بعد از اینکه بعد از مدتها یه دوست خوبو
دیدی و کلی باهاش فَک زدی احساس خوبی داری. چقدر احساس خوبی داری از اینکه تو وجود خودت در این گفتگو جستجو کردی و دغدغه هاتو بیرون ریختی. چقدر حس خوبی دارم.گرچه دوباره به هم ریختم ولی لااقل میدونم تونستم به زبون بیارمش و الآن بی صبرانه منتظر اینم که همه چیز خوب پیش بره و اون بتونه بیاد و ما همدیگه رو دوباره ببینیم ...
صبح که به بابا گفتم باهاش 3 ساعت! چَتیدم،
گفت خب بابایی گوشی تلفنو بر می داشتی زنگ می زدی اینجوری دستت هم کمتر خسته می شد ![]()
خب تو این مدت چند تا دیگه از سوتی هام یادم اومد که گفتم اگه نذارم تو گلوم گیر می کنه ...
- یه بار که رفته بودیم خونه دختر خاله م دخترش که هم سن و سال منم هست روبروم کنار مامانش نشسته بود. یه کم که گذشت بهم اشاره کرد که بیا کنار من بشین. منم که خجالتی!
با اشاره فهموندم که نمی شه بین این همه آدم پا شم بیام پیشت و خلاصه در این گیر و دار که هر کی با یکی سر صحبتو باز کرده بود یکی من گفتم یکی اون گفت ( البته با لب خونی!) و در حد مودبانه الفاظ دشنام عادی را بر زبان می راندیم! یه دفعه دیدم مامان و دختر خاله م ساکت شدن و هر دو تا دارن با دهن باز !!!
به ما دو تا نگاه می کنن. مامانم هم یکی اون اون کَلّه تکون دادنشاشو همراه با پوزخند اومد که نشونه این بود که واااااای دختر گلمو ببین!
چی تربیت کردم نمی دونه که همه تحت تاثیر خوابگاه و هم نشینی با این ...یاس!!!...
( body language مامان من بسیار پیچیده می باشد و هر حرکتی معنایی بس عمیق دارد!!!)
- من نمی دونم که چرا همیشه ورودی مو قاطی می کنم .
یه بار تو یه جلسه مثلا معارفه! با دکتر م و دکتر د (معاون … دانشگاه)و چند تا از سر سفیدهای دانشگاه بودیم.قرار بود اونا با ما فرهیختگان فرهنگی دانشگاه!(خودمون نگیم کی بگه؟)
آشنا بشن . نوبت معرفی ما که رسید، من بعد هدیه نشسته بودم اونم 83 ای یه، منم اصلا حواس یُخ!!! تحت تاثیر 83 اون گفتم پزشکی 83 که دیدم همه با بُهت! دارن منو نیگا می کنن و با لَگَد هدیه از زیر میز فهمیدم که باز چه سوتی ای دادم اونم پیش دکتر د...
دفعه بعد که یه جا خواستم خودمو معرفی کنم ریحان که در جریان بود قبل از اینکه به من برسه چند بار با ایما و اشاره! بهم فهموند که صبا دیگه گاف ندیا... 
- این یکی که می خوام بگم یه کم دور از ادَبه البته در عرصه پزشکی زیاد بد نیس. ترم یک بودیم و آناتومی عملی مون با دکتر ب بود که خیلی رِلِه بود . مبحث ژنیتال زن بود استاد داشت دیسکشن یه جایی!
رو میگفت منم (که اون استاده باهام به طرز عجیب و بی سابقه ای در دوران تدریسش صمیمی شده بود) با هیجان مثل اونایی که یه چیزیو کشف کردن! گفتم آها استاد، منظورتون همون سزارینه؟ دیدم استاد سرشو پایین انداخته و در حالی که به زور جلو خنده شو گرفته گفت: نه دخترم تو سزارین اینجای شکمو برش می دم نه اونجا رو... (قیافه بچه ها دیدنی بود
اینم شده یکی دیگه از اون خاطرات موندنی ترم اول که هر بار گریزی زده می شه به اون دوران لابلای حرفا دست نخورده نمی مونه.) ![]()
- یه خاطره مشابه هم دارم.کلاس معارف بود استادمون هم که ماشالا بی پروا!
برامون دادِ سخن سر داده بود که لابلای حرفاش کلمه سلیطه ( فکر کنم همین بود ) رو به کار برد منم که پاستوریزه! اون موقع! معنی شو نمی دونستم از آتی که کنارم بود پرسیدم درست جوابمو نداد، منم داشتم از استاد می پرسیدم که آتی از زیر صندلی چنان لگدی نثارم کرد! که از ادامه حرف پشیمون شدم و بی خبر از همه جا زود جمعش کردم. و یه ساعت بعد که کلاس تموم شد و بچه ها همه جمع شدن تا دایره لغت منو یه کم گسترده تر کنن! فهمیدم این لگد چقدر به موقع بوده!
(قابل ذکره که من به پاستوریزه بودن و داشتن دایره لغت کاملا استریل بین بچه ها مشهور هستم! )
-چند وقت پیش پسر داییم بهم این اس ام اس داد:
Salam saba jo0n, sh iranceleto behem midi?
منم کف بُر از اینهمه ادب پسر داییم که چی شده بهم گفته شما! جواب دادم که فکر نمی کنم.( این پسر دایی من از اونجایی که هر چند وقت یه بار یه پروژه داره و همه رو هم با ایرانسل اجرا می کنه! تقریبا هر دو ماه ! یه ایرانسل عوض می کنه و قبلا هم بهم گفته بود که اگه ایرانسلتو نمیخوای بده به من.)
پ.د(پسر داییم) : خب بگو چنده؟
من: من 16 خریدم ولی نمیدمش.
بعد چند تا sms پسر داییم عصبانی شد گفت منو سر کار گذاشتی ؟!
و بعد کاشف به عمل اومد که اون sh ،مخفف شماره بوده نه شما!!!
و پسر داییم فقط چون یه مزاحم داشته و منم ایرانسل دارم فکر کرده شاید زیر سر من و داداشم باشه ![]()
آخرین اس ام اس پسر داییم در اون بحث بعد جا افتادن دو زاری من!:
To ba in IQ che tori mikhay doctor beshi! ![]()
- چند شب پیش افطاری خونه پسر عموم بودیم.داشتیم بزنگاهو می دیدیم که برای کاهش آلودگی صوتی موقع پیام بازرگانی همیشه تلویزیونو mute می کنن. منم که شدیدا تو بحر فیلم مستغرق بودم تا فیلم شروع شد برگشتم به دختر عموم که کنار تلویزیون بود و خیلی با هم شوخی داریم گفتم: خنگول! نمی بینی شروع شده؟ زیادش کن دیگه! یه دفعه دیدم پسر عموم برگشته نگاه می کنه و با دیدن کنترل تو دستش خشکم زد، حالا بیا درستش کن...![]()
- آخرین و بزرگترین سوتی ای که میخوام بگم:
با خاله م اینا نشسته بودیم . بحث این سریالای ماه رمضون بود که خاله م گفت حیف من قسمتای اول روز حسرتو ندیدم. نفهمیدم چطوری آشنا شدن و اینا... ما هم همه با هم شروع کردیم توضیح دادن. منم از اونجایی که سبزه گره زدن سیزده به در
همیشه سوژه خنده ما دختراس!
در ادامه توضیحات مامانم گفتم موقعی که معصومه پسره رو دیده رفته تندی سبزه گره زده!
بعدش رومو کردم سمت دختر خاله م آروم گفتم: صد بار گفتم سیزده بدر بریم یه جایی که سبزه و علف داشته باشه! ( توضیح: تو این کویر وحشت! پیدا کردن یه جای سر سبز اونم توی شلوغی سیزده کار حضرت فیله! و ما بچه ها هر سال این بحثو داریم) لابلای خنده هامون بود که یه دفعه خاله بزرگه م که نمی دونم با این سنّش! آستانه شنواییش چند دسی بل ه!
که تو این شلوغی و از این فاصله حرف منو شنید! خندید و گفت: باشه خاله جان ایشالا سال بعد!!!
![]()
پ.ن: قابل ذکره که این سوتی ها همه مال این مدت اخیر نیستن و هر کدوم مال یه بازه زمانی جدا هستن (اینو گفتم که خدای نکرده صفت خداااای سوتی رو نگیرم.)
روزی که مهناز منو به این بازی دعوت کرد فکر نمی کردم بتونم بنویسمش ولی الآن که نیگا می کنم می بینم اِ......ی تو این زمینه همچینم بی استعدا نیستم.
تااااازه!!! یه بار هم یه سوتی خراااا....ااااب دادم، هنوزم که یادم میفته جدی جدی سرخ می شم (نپرسین چی بوده که نمی گم ولی اونایی که منو میشناسن بهم بگن یواشکی در گوششون می گم تا سوژه خنده شون برا 3-2 روز جور بشه)
امیدورام اینا آخرین سوتی هام باشه ولی اگه بازم یادم افتاد بی نصیب نمی ذارمتون ![]()
![]()