تبليغاتX
دایره رنگی! - سوتی نامه

مدتهاست که از طرف نیش عقرب به این بازی دعوت شدم ولی خداییش  با اون دوره امتحانا  اصلا نمی شد طرف اینجور بازیها رفت @@ الآنم بعد شونصد سال بالاخره عزمم رو جزم کردم و اومدم نشستم یه چیزایی نوشتم.

خب گافایی که تو این مدت دادم و یادم مونده چند دسته اند، بعضیا خنده دار و بعضیا هم گریه دار و بعضیا رو هم هنوز که هنوزه یادم میاد از خجالت سرخ می شم و یه دفعه ای هایپرترمی میگیرم 

- آخرای ترم پیش تو مسیر برگشت به خونه که با بچه ها 4 نفری داشتیم برمی گشتیم خونه یه هو کِرممون گرفت که از استادا غیبت کنیم و از آنجایی که من و مریم سر سفید اون جمع بودیم شروع کردیم به بد گفتن ومسخره کردن استادا و ادا در آوردن اونا و گه گداری هم ذکر خیری هرچند ناچیز در کار بود . رسید به گروه فیزیو و دیگه جاتون خالی تمام گروهو شستیم و انداختیم رو بند از دکتر حاجی زاده که خیلی ادعای حزب اللهی بودن میکنه بگیر تا دکتر حسینی که خیلی جیگروبامزه اس!  منم که آمارم قوی احساس میکردم باید بچه ها رو در جریان کتمل همه ویژگی های اساتید قرار بدم... بحث گروه فیزیو بود، به آخراش که رسیدیم یه دفعه دیدیم یه خانومی که دقیقا صندلی جلوییم بود برگشت گفت : بچه ها حواستون باشه من خواهر دکتر نیازمندما... و من کف بُر شده یه لحظه ماتم برد و زود جمعش کردم که : اِ؟ همون دکتر نیازمند که خیلی ماهه و آقا حالا دیگه بیا و بین من و مریم چه جور جمعش کردیم ... 

- یه بارم یه اتفاق مشابه اون ولی خیلی ضایع تر افتاد. برایpresent  کمیته دانشجویی اومدم خیر سرم بعد از شونصد بار که دکتر فلانی گفت نیرو می خوایم و تو که این همه دوست داری چرا نمیاریشون؟ منم س رو پیشنهاد دادم. و روز موعود هم به اصرار دوستم چون تنها بود منم رفتم. و از اونجایی که آقای دکتر دوست داره تجربه هاشو در اختیار بقیه هم بذاره شروع کرد به تعریف کردن از 7 سال تحصیلش و لابلای حرفاش رسید به بحث از استادا و باز هم ادامه داد تا آنجا که رسید به بحث مریض دزدیدن بعضی استادا و شروع کرد به دری وری گفتن به یکی از استادا که این آقا علنا دزدی می کنه و... و من هم با اینکه اسم نبرد شستم خبردار شد که یارو کیو میگه و هی پشت سر دوستم بال بال می زدم که هییییییییس!!! که یه هو اونم که شووووووووت!!! گفت چی شده خانم دکتر کاری دارین ؟ و منم در کف خنگی ایشون که چطور و کی گفته که این با این IQ پزشک شده گفتم نه! و حالا جریان چی بود ؟ اون دکتری که بهش میگفت دزد! بابای همین دوستم بود که نشسته بود.  قیافه جناب دکتر وقتی فامیل دوستمو پرسید خیلی دیدنی بود و من هم اون گوشه مونده بودم بخندم یا گریه کنم؟ 

- یه روز هم رفته بودیم برای روز پدر برای بابای مینا کادو بخریم. بعد کلی گشتن و پیامدش هم خستگی مفرط! رفتیم توی یه مغازه، مغازه دار یه پیراهن آورد گفت این کار فلان جاست و جنسش فلانه و ... منم یه نگاهی کردم و گفتم نه! شبیه بیژامه اس!  یه دفعه با لبخند ریحان سرم رو اندازه 10 درجه که آوردم بالا دیدم دقیقا عین همون تن خود فروشنده است. دیگه نفهمیدم چه طوری از مغازه زدم بیرون ولی بنده خدا، خدا خیرش بده که هیچی نگفت و فقط خندید.

- یه روز هم دوستم وقتی اومد دانشگاه یه کیف گنده سبز جلف! داشت که تا رسید پرسید صبا قشنگه؟ منم که باهاش تعارف ندارم گفتم آره ولی خیلی جلفه! برای دانشگاه خوب نیست اگه باهاش کفش و شالتو سِت کنی خیلی قشنگ می شه، وهمین جوری شوخی شوخی ادامه دادم که خجالت بکش تو مثلا از همه ما بزرگتری باید از همه سنگینتر باشی و همین جوری تو عالم دوستی انتقاد میکردم . بحث که شد گفتیم حالا آتی جان آقاتون روز زن برات چی خریده؟ گفت این کیفو یه شال همرنگش. منو میگی یه هو یخ کردم. البته ما که با هم از این حرفا نداریم...

 

- سر ریویو پاتو بودیم منم یه سر وسطش رفتم بیرون کار داشتم یه ربع بعد که برگشتم همینجوری رفتم سر لام بچه ها که هم زمان با اونا پیش برم. هی می شنیدم که پسرا دنبال لام 9 میگردن و منم گرم کار یه دفعه ای دیدم لام 9 که این بدبختا نیم ساعته دنبالش میگردن دست منه و منم با هیجان زاید الوصفی برگشتم گفتم کی9؟ که دیدم همه برگشتن و با حیرت منو منو نگاه میکنن. وای که چقدر خجالت کشیدم...

 - یه بارم پاتو عملی 1 بودیم و نمی دونم چرا از این استاده خوشم نمی اومد و هی لجشو در میاوردم و حاضر جوابی میکردم. یه بار برای اولین بار اومدم با سمیرا برم سر کلاس که از اونجایی که اون اگه زود سر کلاس بره فکر می کنه یه توهین اول از همه به خودش و دوم به استاده منم نگه داشت و دیر رسیدیم به کلاس و استاد برگشت تو تخم چشمام زُل زد و گفت خانوم شما همیشه دیر میاین و منم در حال نفس نفس زدن به صورت کاملا رفلکسی گفتم: کی؟! من؟! نه استاد من دیر نمیام (  درحال اشاره به سمیرا) ایشون دیر میاد. که یه هو کلاس رفت رو هوا. و تا آخر کلاس من در حال کَل کَل سر این موضوع با استاد بودم وآخرش همتو کَتش نرفت که نرفت.(حالا یکی بره سمیرا روجمعش کنه که هنوز که هنوزه این حرکتو شوخی شوخی میکوبه تو سر من و منم هرچی توضیح میدم که سمیرا جان رفلکسی بود باز هم دفعه بعد که از خاطرات به یاد موندنیش توی این مدت دانشگاه تعریف میکنه یه گریزی هم به این قضیه می زنه)

- یه بار که خونواده عموم اینا خونه مون بودن همه نشسته بودن منم چون گوشیم شارژ نداشت رفتم شارژرمو آوردم و زدم به برق ولی هرکاری کردم شارژ نشد همین جوری که داشتم باهاش ور می رفتم گفتم: کسی به شارژر من دست زده؟ کار نمی کنه. یه دفعه که سرمو بلند کردم دیدم همه دارن نگام می کنن و با خنده جمع متوجه شدم که یه ساعتی هست برق رفته...

- چند وقت پیش بعد از 8-7 سال یه جا عروس خاله مو دیدم. منم بی هوا با دیدن شباهت عجیب خاله مو عروسش رومو کردم طرف خاله مو و گفتم : خاله شما با عروستون نسبی دارین. که یه دفعه خودم متوجه سوتی ای که دادم شدم...

- چند وقت پیش بعد اعلام نتایج کنکور بود زندایی زنگ زده بود که قبولی خان داداشو تبریک بگه. منم که گوشی رو برداشتم زندایی احوالپرسی که می کرد گفت نماز روزه هات قبول باشه منم که اصلا حواسم نبود که ماه رمضونه و هول شده بودم در جواب گفتم: ممنون شما هم زیارتاتون قبول باشه که با لبخند مامان که مخصوص این مواقعه باز هم فهمیدم ....

 

دل نوشت:

اول از بی ادبی م معذرت میخوام و از تازه واردا و اونایی که منو نمی شناسن و در جریان نیستن می خوام این پاراگرافو به دیده اِغماض بنگرند!!! بازم معذرت...

 آخه من بهت چی بگم؟ آدم احمق! من که می دونم همه این کِرم ریختنا مال خودته هر چی اعتنا نمیکنم تو حالیت نمی شه! با من در نیُفت که اگه بخوام باهات در بیفتم باید با کاردَک از رو زمین جمعت کنن! ( اینم اینجا برا یه نفر نوشتم که حدس میزنم شاید گَهگُدرای به اینجا سر بزنه و خیلی تو این مدت از راه های مختلف اذیتم کرده) نمی دونم ظرفیتم تا کِی جواب می ده؟...

 

منم دوستامو به این بازی دعوت میکنم: سوده ، دکتر کوچولو ، سارا (جراح دیوانه) ، نیلوفر ، شيشيلِ پيشيل ، لوک خوش شانس ، پدر (نم نم) ، شوالیه ، دکتر سینوهه ، گز ، سبا با سین دو چشم ، طهورا ، شقایق ،لارسپیوا  و همه دوستایی که دوست دارن در این مورد بنویسن

فعلا

نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه 19 شهریور1387 |