تبليغاتX
دایره رنگی!
تغيير آدرس مي دهيم...

چرا ؟ چون به نظرم ديگه اينجا امنيت نداره. دوست ندارم اونايي كه نمي خوام از افكارم سر در بيارن...

اولش برام دل كندن از اينجا خيلي سخت بود ولي چاره چيه؟...

سعي مي كنم به همه دوستاي اينجام  آدرسم بدم ولي هر كي از قلم افتاد يا هر كي دوست داشت برام كامنت بذاره كه آدرس جديدمو بهش بدم...

فعلا لینک جدیدمو می ذارم تا اگه کسی حوصله کامنت گذاری نداشت ببینه ولی زود بر می دارمشا...:

من جدید

ولي ميام اينجا بازم سر مي زنم . به همون دليل كه توي پست اول اینجا و پست آخر اونجا(جديده رو مي گم) نوشتم...

دلم خیلی برای اینجا تنگ می شه...

دوست ندارم هیچ وقت خداحافظی کنم ...

امیدوارم بازم دوستامو اونجا ببینم...

می رم ولی بدونین جبر زمونه منو برد...

موفق باشین 

نوشته شده توسط وروجک در چهارشنبه 8 آبان1387 |
 
همه این حرفایی رو که امروز می گمو دیشب یه بار تایپیدم ولی پرید!!!

ثبت می شود: اولین بارون پاییزی مشهد بارید...

وامروز هوا بس ناجوانمردانه سرد است. یادم رفته بود که یکی از چیزهایی که به طور مشخصی توی مشهد ثبات نداره همین هواشه!

دیشب خیلی دوست داشتم که برم یه جای آروم یه کم قدم بزنم والبته همچین جایی رو سراغ دارم.

اهدای خون اهدای زندگی ...

دیشب بعد شونصد سال که تصمیم گرفتم خون بدم بالاخره موفق به انجامش شدم. یه سوزن زد توی دستم اندازه خرطوم فیل اولش شک کردم که این سوزن به این گندگی! چه طوری می خواد بره توی رگ من! ولی بعد متوجه شدم کاملا درسته خود خودش بود که بعد یه ربع از دستم دراومد...

تا حالا چیزی در مورد گره زدن دم شیطون یا بستن بخت دختر شاه پریون شنیدین؟می گن وقتی چیزیتون گم می شه اگه گوشه یه روسری یا چادر رو گره بزنین و بذارینش گوشه اتاق وسیله گم شده تون پیدا می شه. برای ما که جواب داد. یه چیزی که دو هفته توی اتاق دنبالش می گشتیم بالاخره پیدا شد . ولی من  که اصلا قبولش ندارم. فقط دیشب سوژه خنده مون بود...

چندی پیش یکی از بچه هامونو در حالی که با هزار ذوق و شوق اومده بود اعلام کنه با بنده هم ولایتی می باشد با خاک یه جایی یکسان کردم . بی احترامی نکردم.فقط یه جوری ناخواسته رفتار کردم که بیچاره سریع حرفشو خلاصه کنه. آخه هم سرم درد می کرد و هم عجله داشتم و اصلا هم خوشم نمیاد یکی منو گیر بیاره جلوی ملت سین جیمم کنه که چرا از شیراز اومدین و چرا بر نمی گردین و... . بیچاره دلم براش سوخت. کلی عذاب وجدان گرفتم.

مدتیه از کارای فرهنگی کنار رفتم و احتمالا به یه دوره بازیابی نیاز دارم . شاید با همکاری توی یه مجله دوباره شروع کنم. سرم درد می کنه برای این دردسرا...

کاش بشر اونقدر توانایی داشت که می تونست اختیار بعضی اتفاقاتو دستش بگیره و همون اتفاقایی که دلش می خواست براش می افتاد . البته به شدت معتقدم که هر کار خدا حکمتی داره...سوال

امروز صبح خواب موندم و به کلاس ریه نرسیدم. زمانم رو جورسی تنظیم کردم که راس ۱۰ سر کلاس باشم . دقیقا ۱۰ بود که دم کلاس بودم و دیدم یکی از استادای پاتو توی حیاط داره با یکی از بچه ها صحبت می کنه . منم اومدم زرنگی کنم سریع تر از استاد برم سر کلاس تندی رفتم . دیدم در کلاس بسته است. یه در کوچولو زدم و رفتم تو دیدم استاد سر کلاسه . یه نگاه انداختم و یه کم تحلیل دیدم نه خیر این استاده که از گروه پاتو نیست . یه نگاه انداختم دیدم اینکه اسلاید ریه رو داره درس می ده. دقت کردم دیدم همون استاد مامانه است که برای سمیوی ریه اومده بود . خلاصه به روی خودم نیاوردم راهمو کشیدم رفتم نشستم آخر کلاس.اوه  دیگه این بچه های ما هم که منتظر سوژه بودن مگه ول کن بودن! اینا رو همه شو گفتم که به این برسم که یکی از افراد جانب شرقی کلاس!(پسرا)  به من یه تیکه انداخت . به روی خودم نیاوردم . اصلا حتی نیگه نکردم کی بود ولی بعدش تا آخر کلاس پاتو حرص خوردم که این یارو چه طور به خودش اجازه داد که به من تیکه بندازه! بی تربیت! کاش همون موقع برمی گشتنم یه نگاه عاقل اندر سفیه! بهش مینداختم که یعنی خفه شو!!! اونقدر عصبانی بودم که می تونستم این کارو کنم.  ولی حیف که نمی خوام ...

شدیدا منتظر آخر آبانم  

نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه 7 آبان1387 |
 
وقتی کلی حرف داری برای گفتن و نیم ساعت می شینی پای کامپوتر تا تایپش کنی و نهایتا موقع ارسال صفحه ورودی اصلی بلاگفا باز می شه می خوای خودتو بزنی!!!!

ولی من از رو نمی رم!!

می رم دوباره تایپ می کنم میارم ببینم کی این بار برنده می شه؟

 

نوشته شده توسط وروجک در دوشنبه 6 آبان1387 |

- احساس بدی دارم وقتی به پست های مختلف آدماهای مختلف بر می خورم و فقط جمله تکراری نظر بدهید رو میبینم.ناراحت

- از این همه ناسیونالیستی کاذب حالم به هم میخوره.سبز

- امشب بعد کلی که منّت مامان خانومو کشیدیم که مارو ببره بیرون و باز هم آقا مصطفی در لحظات آخر مشقاشو ننوشته بود و همه 4 نفری ریخته بودیم سرش که براش زودتر 10 تا کلمه مترادف، 5 تا متضاد و 10 تا صفت پیدا کنیم در اوج همه این وقایع! آیفون زنگ زد . فکرکن توی اون لحظه من چه حالی داشتم...کلافه(البته آخرش هم رفتیم چون من وقتی کاری رو اراده کنم امکان نداره که انجام نشه)

- احساس احمق بودن عمیقی دارم از این سفر،منتظر این همه راه کوبیدم اومد و به هدف اصلی م هم نرسیدم هیچ! از درس و زندگی هم افتادم، البته عوایدی هم به دست آمد که نمی توان از آن چشم پوشیدچشمک

- بابا برای مجلس ختم پسر عمه م یه مسافرت کوتاه رفته، همون عمه م که تابستون شوهرش فوت کرد و اینجا بهش یه اشاره ای کرده بودم. ( خب من یه عمه که بیشتر ندارم). فکر میکنم 8 یا 9 سال می شه که از آخرین باری که دیدمش می گذره. طفلی پسر عمه م تازه ازدواج کرده بود، ، بابا میگه یه پسر خوشگل و ناز 7 ماهه داره که با باباش مو نمی زنه...

بابا میگه به خاطر آسمش بهش یه آمپول زدن که باید توی 30 ثانیه تزریق می شده ولی یارو تو 6 ثانیه زده فوت کرده، طفلی هر چی به پرستاره گفته که اینجوری نباید بزنی حالیش نشده و کار خودشو کرده. این اولین باره که می بینم بابام برای فوتیه نفر رنگ تیره می پوشه (اولین بار هم برای فوت مامان بزرگم بود )

- از اینکه آدم شدم و به درسم اهمیت می دم به خودم افتخار میکنم....

- بابا امروز بهم گفت کاش تو با این همه جُور بُزه! ات پسر بودی اونوقت من هیچ غصه ای نداشتم...(اینو وقتی گفت که پوریا میخواست بره بانک و بلد نبود چه جوری باید پولو واریز کنه )قهقهه

- احتمالا شنبه یا جمعه بر میگردم مشهد، دغدغه درس آرومم نمی ذاره،گرچه یه مقدار جزوه و کتاب آوردم که بخونم یولولی نمی دونم این استرس برای چیه...

 

پ.ن: شنبه: تا یه ساعت دیگه بر می گردم مشهد...
نوشته شده توسط وروجک در پنجشنبه 2 آبان1387 |