تبليغاتX
دایره رنگی!
 

پنجشنبه: دلم بد جوری  گرفته ، دلم خونه می خواد...

جمعه : حس وحال هیچی رو ندارم . بازم دِپ می زنم...

شنبه : صبح با بدبختی بلند میشی، توی سرویس چشمات می سوزه . فکر میکنی از بی خوابیه . تا 1 دانشگاه و بعد هم سینما ،کنعان. 5/3 خوابگاه...

و اما ادامه تلخ ماجرا...

چشم درد، سردرد، فکر میکنی مثل همیشه که بعد یه روز خسته کننده میاد سراغت خودش هم می ره و کم کم خوب می شهف شاید هم بخاطر اینه که هنوز ناهار نخوردی.چند دونه خرما میخوری تا قندت بره بالا و بهتر شی...

یک ساعت بعد: هنوز سردرد و چشم درد، درد توی لوب فرونتال و تمپورالت می پیچه...

دو ساعت بعد: هنوز سر درد وچشم درد ، چشمام هنوز دو پیاله! خونه، بعد خوردن یه لیوان نسکافه غلیظ تا شاید یه کم آروم شی سعی می کنی بخوابی ...

3 ساعت بعد: هنوز خوب نشدی ، بُغض میکنی ، از همه چیز دلت می گیره، آروم آروم گریه و بعد هق هق ، ریحان ،هق هق تو بغل ریحان، چراغ ها خاموش ،سکوت نحس، هق هق ...

نیم ساعت بعد : با چشمای پُف کرده می ری دست به دامن سولماز می شی تا از توی انبار داروهاش یه چیزی برات پیدا کنه (رزیدنت دارویه ،همصحبت خوبیه و خوش صحبت،  اینجور موقع ها همیشه به دردم خورده، دوسِش دارم)

یه استامینوفن 500 ، یه بروفن، یه یه آ.س.آ و یه قطره استریل چشمی...

یک ساعت بعد : یه کم بهتری ولی هنوز چشمات می سوزه.

گوشی ، با یه چشم میگردی دنبال شماره مامان،

الو، سلام، مامان چشمام خیلی درد میکنه، سرم هم همین طور…

40 دقیقه بعد : مامان: ما الآن مطب دکتر ز هستیم . بابات باهاش صحبت کرد، برات نوبت گرفتیم بیای ببینی میتونی لِیزیک کنی و از شر عینک و لنزت خلاص شی؟

تا آخر شب علاوه بر اینکه یه دوز دیگه از همه اون داروهایی که ذکرشون رفت میخوری یه دایجستیو هم برای معده دردت میخوری(اینم یکی از نمودهایی بدن من در فشار عصبیه) نمی فهمی چه طوری خوابت می بره، فکرشو نمی کردی اینهمه هول هولَکی قرار باشه برگردی خونه...

دوشنبه :خونه...

سه شنبه: مطب دکتر...

دکتر : صبا خانوم، دستگاهمون خرابه، تا یکی دو ماه دیگه درست می شه...

من: آقای دکتر عجله دارم ...

دکتر : کِی ازدواج میکنی؟

آخر جمله شو نمی شنوم ، چون یه نسبت فامیلی با هم داریم ومنوخوبمی شناسه فکر میکنم خودش فهمیده که می خوام قبل از بخش رفتنم عمل کن، احساس می کنم اشتباه شنیدم می گم: کِی استاژر می شم؟

نه خیر درست شنیدم، سوالش رو تکرار می کنه...

می مونم چی بگم، خب آقای دکتر حالا کو تا من تمام کنم؟...

(از اینکه این روزا هر کی از راه می رسه به این مسئله گیر میده حرصم می گیره ولی جواب نمی دم چون میدونم این دکتره عادتشه به همه همین گیرو بده ، دو سال پیشم که اومدم گفت برا عمل زوده و به همین موضوع گیر داده بود...)

یه رزیدنت چشم بود خیلی با شخصیت بود، وقتی فهمید چی میخونم خیلی باهام رفیق شد، گفت ما هوای همکارامونو! نداشته باشیم کی داشته باشه؟ تازه مشهدی هم بود...

کلی هم برام همه چیزو توضیح داد...

پ.ن: یادم رفت از دکتر بخوام برام یه قطره تروپیکامید بریزه و برا همین از میدریاز چشام داره در میاد. استاد فارما حق داشت هر چی از اثرات میدریاز میگفت...

ژ.ن: منو اینجا هم بخونین یه چیزایی نوشتم.

 

نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه 30 مهر1387 |
 
فکر مي کنم تا حالا سه بار تلاش کردم که اينجا بنويسم و هر بار هم دقيقا لحظه ارسال يه مشکلي پيش اومده و همه چيزو به هم ريخته و قاعدتا همه نوشته هاي من هم پريده

ديروزبه ريحان گفتم شايد قسمت نيست اونا رو اينجا بنويسم، بخش بزرگي از دغدغه هاي اين مدتم بود...

احساس مي کنم کاملا متفاوت شدم. نگرشم به دنيا فرق کرده و نگاهم به آدما . خودم خواستم که اينطور باشم. دارم فقط و فقط براي خودم و براي دل خودم زندگي مي کنم و از اين روال راضيم.

 گاهي فکر مي کنم مهربون بودن بيش از حد هم براي آدم دردرسره تصميم گرفتم کمترش کنم يعني سعي کنم کمتر حرص بقيه رو بخورم و کمتر نگرانشون باشم . فکر ميکنم مهربون بودن و دلسوز بودن هميشه باعث مي شه بقيه ازت توقع بيجا داشته باشن. ديشب براي مامان تعريف کردم که از اون باري که رفتيم فتوي علوم و من تمام اون 8 سري جزوه رو خودم مرتب کردم کمرم درد مي کنه و مامان هم کلي عصباني شد.(خب اینم از عواقب همین به درد همه خوردنه دیگه!...)

ديروز که داشتيم از بيمارستان مي رفتيم فردوسي الميرا براي اينکه توي ترافيک گير نکنه از مسيري رفت که بايد از جلوي پزشکي قانوني رد مي شديم. و من هربار که اين آدما رو ميبينم خدا رو شکر مي کنم که گذر هيچ کدوممون تا حالا به اينجا نرسيده. ولي اين بار خيلي دلم به درد اومد . از الميرا قول گرفتم حداقل زماني که من باهاشم از اينجا رد نشه...

از نگاه هاي هيز و کثيف آدما بيزارم. براي همين تا حد امکان سعي مي کنم که فقط به آسفالت خيابون نگاه کنم. اينجوري راحت ترم ...

جديدا به مدد آسان دانلود يه بازي  جديد ريخته م توي گوشيم. اسمشfive stone ِ .ديشب که فارغ از دو دنیا و برای رسیدن به یه کم آرامش داشتم بازي مي کردم يادم اومد که من هميشه توي شطرنج وقتي با مصطفي بازي مي کردم اون دوست داشت که سفيد باشه و من سیاه، منم قبول مي کردم. تصميم گرفتم به خاطر اون بازم مهره سياهو انتخاب کنم. سياهي با دنياي سفيد...

مدتها بود به خاطر یه سری مسائل با بعضی آدما قطع رابطه کردم. البته بیشتر به خاطر یه سوئ تفاهم بود و منم که دیدم اینجوریاس!!! با اینکه می تونم بگم ۸۰٪ بی تقصیر بودم خودمو آروم آروم کنار کشیدم و گذاشتم زمان همه چیزو حل کنه. مدتیه زمان بخشی از اونو حل کرده . خوشحالم که آدما خودشون متوجه اشتباهاتشون می شن و سعی می کنن با رفتارشون یه جوری جبرانش کنن.

خدا این روزا داره بهم خیلی چیزا رو نشون می ده و خیلی کمکم می کنه. ممنوم خدا جووووونم ...

نوشته شده توسط وروجک در پنجشنبه 25 مهر1387 |
 
می شینی کنار پنجره ، چشماتو از ترس اینکه باز یه چیزی بره تو چشمت و پدرتو در بیاره می بندی و مذاری باد با آخرین توانش بخوره به صورتت و تو رو از خودت رها کنه. می ذاری با همون سرعت روحتو بکنه و با خودش ببره .

خسته ام

خیلی خسته

نمی دونم چرا

فقط یه لحظه احساس کردم که خیلی دپ ام

می خوام خودمو بدوزم به کتاب، یه بخشی از نگرانی م هم مربوط به اونه.

یه فیلم نصفه هم دارم که باید الان برم کاملشو ببینم ، birth. به نظرم جالب بود

شاید از این دپ ناکی!!! در بیام.

واقعا درسته که پشت هر خنده می تونه هزار تا غصه باشه...

نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه 16 مهر1387 |
یکنواختی رو دارم از بین می برم . یعنی دارم باهاش مبارزه می کنم . سعی می کنم با همه چیز کنار بیام و می دونم که می تونم...

روال مزخرف خوابگاه به شدت دراه بهم فشار میاره . کارای احمقانه این مسئولای احمق تر نمی دونم میخواد به کجا برسه! فکر کن! دارن دانشگاهو به گند می کشن . حیف که صدای من به هیچ جا نمی رسه و گرنه می دونستم چیکار کنم و چی بگم! عصبانی(منم که در توجیه و دلیل و منطق آوردن می دونم کم نمیارم!)

چند روز پیش بعد مدتها به دانشکده رجعت کردیم (آخه این ترم همه کلاسای ما امام رضاست و منم که باید سر صبح، منظورم همون ۷ه!، پاشم  و تا ظهرم بی وقفه در خدمت استاید محترمیم!) خلاصه رفتیم دانشگاه . جلوی دانشکده مون برای عدم عبور ماشین یه زنجیر کشیدن از این سر تا اون سر ! یه گوشه رو هم زنجیرو بردن پایین برای عبور آدما! موقع برگشت منم که اومدم ترافیک قبیله ۷ نفری مونو کمتر کنم اومدم از روی زنجیر بلنده برم و تمام موارد احتیاط رو هم رعایت کردم و پای خلفی رو تا حد امکان! بالا بردم ولی نمی دونم چی شد یه هو پام گیر کرد و گیر کردن همانا و افتادن زنجیرا همانا و خندیدن همه بچه هامونم همانا... فقط شانس آوردم کسی آشنا اون دور و بر نبود... فقط ۳۰ ثانیه بعد ۴ تا از پسرای کلاسمون! اومدن بیرون . حالا خدا عالمه دیدن یا نه؟ من که طبیعی ش کردم و راهمو کشیدم رفتم.اوه

راستی شدم مامان بزرگ توی خوابگاه. یه بافتنی برداشتم مثل مامان بزرگا هر جا می رم می برم با خودم. دارم برای داداشیم یه شال گردن می بافم.

از روال جدیدم خیلی راضیم. حداقل می دونم دارم چیکار می کنم و کارم درسته. از اول ترم رفتن سر کلاس و درس خوندن . دارم کم کم به لذتی که ر می گه از درس خوندن می بره پی می برم.

نابود کردن بعضی چیزا لازمه...

تو این چند روز هر چی فیلم هست استاد کردیم . هر چی میاد دم دستمون . حتی به برنامه کودک هم رحم نمی کنیم. دیشب هم غرور و تعصب رو دیدیم. من که خیلی خوشم اومد . کلی هم از اول تا آخر فیلم اون دو تا کفتر با هم ازدواج کردن من و ن و ر هی حرص خوردیم و فحش نثار کارگردان کردیم. قراره در اولین فرصت هم ن بره یه سفر کارگردانو ببینه و بهش حالی کنه چه طوری از این به بعد فیلم بسازه.feeling beat up

دیروز هم دعوت رو دیدم . از اونم کلی حرص خوردم.

می خوام در اولین فرصت یه خلاصه ای از فیلمایی که تو این مدت دیدم بذارم اینجا.

دیگه باید برم بای بای

 

نوشته شده توسط وروجک در یکشنبه 14 مهر1387 |
 
دیروز برای چند دقیقه با خدا قهر بودم. ظرفیتم ته کشیده بود و همین جوری اشکهام بود که می ریخت، اول آروم آروم که کسی نفهمه و بعد تبدیل شد به هق هق...

کلی سوال بی جواب توی ذهنم دست و پا می زد و من برای هیچ کدومشون جوابی نداشتم. مدتها پیش وقتی م گفت با خدا قهره کلی سعی کردم که منصرفش کنم و حالا خودم تحت همچین شرایطی بودم و شاید بدتر ...

نمی دونستم چرا؟ واقعا چرا و هی از خودم می پرسیدم و جوابی پیدا نکردم . چرا؟ من که تو عمرم نخواستم که کسی رو برنجونم و حالا ...

البته قبول دارم که خودم هم تازگیا زود رنج شدم ولی خب من همین جوری ام دیگه...

الانم خوب خوبم خالی خالی شدم!

ولی به هر حال به قول بچه های EDC :

be cool!

راستی امروز تور اول سال دانشگاه بود و من هم بالاجبار! اونجا بودم توی غرفه EDC و دهنم کف کرد از بس برای ۱۳ تا گروه یه سری مطلب رو گفتم .

 طفلیا.. فکر می کردن اومدن دانشگاه چه خبره؟! قیافه شون وقتی بهشون بابت ورود به دانشگاه تبریک می گفتیم دیدنی بود .

کلی هم بابت روی حساب نبودن کارا از دست اون ... قلنبه !!! حرص خوردم.

جدیدا تصمیم گرفتم که کمتر غم دیگرونو بخورم . همون جوری که کسی توی این دنیای سنگی غصه منو نمی خوره. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! خواهر...

 

نوشته شده توسط وروجک در شنبه 6 مهر1387 |
 
از مشهد متنفرم

برای اولین بار این حس رو دارم .

 از اینکه مجبور شدم باز هم به این شهر برگردم و تمام اون خاطرات بدیو که توش داشتم متنفرم .

از این شهر و آدمایی که زندگی توش برام به ارمغان آوره متنفرم.

نمی تونم ببخشم. نمی تونم هیچ کی رو ببخشم.

دلم برا هیچ چیز تنگ نشده بود و این برا خودمم عجیب بود.

احساس پوچی بدی دارم .

دلم می خواد از همه چیز فرار کنم.

می خوام توی ترم جدید یه خط مشی جدیدو دنبال کنم .

با خودم قرارای زیادی گذاشتم و برای عمل به اونا باید خیلی محکم باشم.

                                        هیچ

 

نوشته شده توسط وروجک در چهارشنبه 3 مهر1387 |