شده تا حالا خیلی بخوای جواب سوالاتو بدونی ولی نتونی یعنی هم بتونی هم نتونی؟ و تو بعضی شرایط آدم دیگه باید تسلیم بشه. تسلیم خیلی چیزا و خیلی شرایط. شاید خنده دار باشه از بچگی م هر وقت تو این شرایط گیر کردم منتظر این بودم که یه روزی توی اون دنیا
که خدا زندگی همه آدما رو از جلوی چشمشون رد میکنه منم جواب سوالامو پیدا کنم.
فکر کن... چند شب پیش توی عروسی یه دختر خانومی کنارم بود که خیلی آشنا نگاه میکرد منم برام چهره ش آشنا بود از مامان پرسیدم فکر کردم تو فامیل یا اینور اونور دیدمش گفت نه! یه کم که گذشت منم پُر رویی کردم گفتم: من جایی شما رو ندیدم؟ که اون گفت: شما صبا.... نیستی؟ ما کلاس چهارم همکلاسی بودیم. کَفَم بُرید از این حافظه! تازه یادش بود که من همون موقع بهش اعلام کردم که ما فامیلیم!![]()
دیشب طبق معمول بی خوابی زده بود به سرم(آخه به قول خاله به طرز جغدگونه ای ما بچه ها خوابمون افتاده به روز یعنی روز من از 12 شروع می شه تا 3 شب) فکرکردم به خیلی چیزا و به تغییراتی که تو این چند سال کردم . خیلی چیزا داره منو می ترسونه. دلبستگی هام، علایقم، سرگرمی هام، سبک فکری م همه تغییر کرده شاید به خاطر شرایطیه که توش قرار گرفتم تغییر بدی نیست ولی نمیدونم چرا احساس میکنم که شاید منو از همه چیز دور کنه حتی از عالَمی که تو ذهنم برای خودم ساختم و به هیچکس اجازه ورود بهشو نمی دم. (البته متوجه شدم که با س دقیقا یه خط فکری رو دنبال می کنیم) دیشب که خاله اینا رو بعد چند ماه دیدم احساس کردم چقدددددددددددددر دلم برای همه تنگ شده به خصوص برای دختر خاله م و تیکه های ما به هم و بعد خندیدنا و ... چقدر بزرگ شده و دیگه از هر چیزی زود ناراحت نمی شه...![]()
دلم برای بچگی هامم تنگ شده برای شیطنت هاش ، برای بازیهاش، برای سادگی ش ، بی دغدغگی ش، یه دنیای یه رنگ سفید کاملا متفاوت با دنیای هفت رنگ و تیره امروز که همه ازش فراری ان وحتی بچه ها هم درگیرش شدن. چند روز پیش یه هو دلم برای اون موقعی تنگ شد که هر تابستون ما از شیراز می اومدیدم و همه با هم توی حیاط خاله اینا می خوابیدیم و من تو بحر ستاره ها می رفتم و از نگاه کردن بهشون سیر نمی شدم و اونقدر نگاه می کردم تا خوابم ببره. اون موقع هم مامان بزرگم برام تازگی داشت درست مثل الآن که هر بار می بینمش احساس میکنم سالهاست ندیدمش... بازی هایی که با پسر خاله مو دختر خاله هام می کردیم و حالا همه بزرگ شدن،همه رفتن سر خونه زندگی شون، همه ازدواج کردن و با هر ازدواج ما از هم دورتر می شیم.تو همون عالم بچگی چه بازیهایی می کردیم. یادمه که یه بار که با دختر خاله م دعوام شده بود هرچی من عصبانی تر می شدم خاله هی میخندید و الآن می دونم به بچگی م می خندیده و چقدر من حرص خوردم و عصبانی شدم که خاله دخترشو خوب تربیت نکرده. یا اون روزی که در حین بازی پسر خاله م س(این یه س دیگه اس) رو هُل داد و دستش شکست و حالا همشون بزرگ شدن... چقدر دوری بَده ، از همه چیز دورم هر وقت میام یه اتفاقی و من دقیقا مثل آدمای عصر حجر که از همه چیز دورم از هیچی خبر ندارم و هر بار مصطفی بیشتر قد کشیده و برای دیدن پوریا باید گردنمو بیشتر بالا بگیرم....
حس عجیبیه که برای چیزایی دلت تنگ بشه که توی دستاته ، داریشون ولی نداریشون...
![]()
اتفاقات غیر منتظره این روزا خیلی می افته . دیشب هم یکی از همین اتفاقات باز هم برای من افتاد . وقتی فهمیدم از دستم ناراحته ( اونم به خاطر دروغ هاغ و چرت و پرت های یه نفر دیگه !) رفتم بپرسم چی شده و اصلا جریان چی بوده ؟ اون هم به خاطر دوستی ای که باهاش داشتم و براش ارزش قائل بودم ولی اون منو به بدترین شکل پس زد . دیشب اومد اتاقمون و من هم حتی سرم رو بلند نکردم که بهش نگاه کنم فکر کردمک باز جزوه می خواد یا با بچه ها کار داره ولی اومد جلوی من یه امانتی بود مدتها دستش داشتم روش یه شکلات بود از اون نارگیلی ها که خیلی دوست دارم و خیلی آروم همو بغل کردیم و من تازه فهمیدم که دلم چقدر براش تنگ شده بود ...
حالا که فکر یم کنم می بینم با اینکه همیشه این من بودم که بقیه رو می بخشیدم ولی این بار خیلی سخته برام که ببخشمش به خاطر تمام این سختی ها و تنش یی که تو این یه ماه برام آورد . ولی باز هم همون احساس دوستی رو نسبت بهش داشتم و با دیدن تملام غصه هاش خیلی غصه خوردم . گرچه چند جمله بیشتر بین ما رد و بدل نشد ولی خودش یه دنیا حرف بود...
کاش می شد اون اینقدر غصه نمی خورد ....![]()
امروز بالاخره امتحانا تموم شد . سر امتحان جوابای درستمو که شمردم از نصف که رد شد یه نفس راحت کشیدم ...
عصر دارم می رم خونه ولی قبلش چندتا کار دارم که باید انجام بدم از جمله یه دعوای مفصل با رییس بنیاد شهید !!! که البته اون باید سکوت کنه و حق کاملا به جانب منه! ( راستی من نه فرزند شهیدم نه جانباز نه آزاده! اتفاقی برای اولین بار گذرم به این نهاد افتاده که اونم جریانش مفصله
)
باورم نمی شه این ترم هم تموم شد!![]()
وای خدا جونم خیلی خوشحالم... دلم برای باباییم یه ذره شده...![]()