- الو ماماني سلام. خوبي ؟ كجايي؟
- سلام مرسي كجا مي تونم باشم ؟ دارم ميام مشهد ؟
- چه طور يه دفعه اي ؟
- همين جوري يه دفعه اي تصميم گرفتيم بيايم با مهسا و مصطفي (دارم بال در ميارم دلم برا داداشيم يه ريزه شده )
- مامان راستشو بگو. اتفاقي افتاده ؟ چيزي شده ؟ بابا خوبه ؟
- نه به خدا! همين جوري يه دفعه اي تصميم گرفتيم بيايم . بابا كار داشت نيومد . مصطفي هم مسافرت نرفته بود. چه خبرا ؟
- ماماني ...(با همون لحن لوس كردن هميشگي ام
)
و همه چيزو برا مامان گفتم.
آخر صحبتمون هنوز برام يه علامت سوال بزرگ باقي بود . شايد هم گيجي و سر درگمي ام باعث شد اين فكرو كنم . ولي مي دونم كه هنوز منگ منگم.
قرار شد مامان كه اومد با هم مفصل حرف بزنيم .
واي خدا جونم ! چقدر عاليه كه الآن مامان داره مياد اينجا . باورم نمي شه. انگار دارم خواب مي بينم . مامان گفت كه تا آخر امتحانام حق ندارم باهاشون جايي برم . خودم هم همين نظر رو دارم چون دو هفته پيش كه مهسا و پوريا اينجا بودن از درس و زندگي افتادم . اونم با پاتو! شانس آوردم كه پاس شد
( قراره ما فاميلمونو عوض كنيم بذاريم خاندان ماركوپولو!)
حداقل تو اين شرايط منتظر اين اتفاق نبودم. خوبه كه مامان جونم كنارمه.![]()
![]()
آرزو مي كنم كه اين سه تا امتحان ديگه رو هم مثل اون سه تاي ديگه خوب بدم . واي خدا جونم ديگه هيچ آرزويي ندارم . از اين بهتر نمي شه .
ديروز عقد دختر خاله كوچولوم بود (بگم چند سالشه شاخ در ميارين تازه بچه ام داره مي ره دوم دبيرستان! بسوزه پدر عاشقي...
) واي كه چه قدر خوش گذشت و چقدر خاله برام دعاي خير كرد كه توي اون هيري ويري به دادش رسيدم. اتفاقات بامزه اي هم اونجا افتاد كه آي خنديديما ... در سوتي نامه اي كه مي خوام بنويسم ايشالا حتما چند تاشونو مي نويسم ![]()
![]()
ديگه بايد برم چون سيميو ... بارم نيست ! نمي دونم دقيقا چند جلسه است . فكر كنم ۲۰-۱۹ تايي باشه. تازه جلسه ۶ ام ولي اميد دارم كه تموم مي شه البته اگه خدا بخواد و كمكم كنه.(جديدا با اين اعتماد به نفسم خيلي حال مي كنم)![]()
فعلا![]()
![]()
شاید برای خیلیا سوال پیش اومده باشه که چرا من یه دفعه پست قبلی رو گذاشتم ؟ برای خودم هم این حرکت کماندویی تعجب آور بود. حداقل برام الآن مهم نیست که کی چی گفت که من بهم بر خورد و خواستم بدونم بقیه هم نظرمو قبول دارن یا نه که فهمیدم بع..........له! اكثرا موافقن
تو این مدت یه تصمیم گرفتم و اون هم اینکه اگه هر کی هر چی بهم گفت دیگه نه از نظر زورش!!!! عصبانی بشم و نه ته دلم ناراحت باشم . به قول بچه های EDC :
در هر شرايطي ، be cool!
يه چيز ديگه هم ياد گرفتم و اون اينكه ديگه هييييييييييييچ وقت!!! هيچ قدمي براي كمك به اونايي كه شعور فهميدن و درك نيت تو رو ندارن برندارم .
ديشب بعد از مدتها به اصرار يكي از بچه ها رفتم و يكي از شونصدتا ديوان حافظم رو آوردم اين يكي رو خيلي دوستش دارم چون هديه يه عزيزه و برام خيلي خاصه
خلاصه بعد از مدتها بي اعتنايي و شايد قهر با ممّد جون (همون حافظو مي گم) منم يه فال گرفتم وقتي تعبيرش رو رفتيم از تو يه كتاب ديگه پيدا كرديم من و ريحان با شنيدن اون تا چند ثانيه دهنمون باز مونده بود كه چه ط.ري اين قدددددددددددددر دقيق گفت!!!؟؟؟
آها يه چيز بگم بخندين از دني بودن دور گردون و آدماش!
چند روز پيش از يكي از فاميلامون يه اس ام اس اومد با اين محتوا !:
انّا لله و انّا اليه راجعون ، صبا جون غصه نخور اين شتريه كه روي هر كسي مي خوابه . به فكر درسات باش.
منم بهت زده و در شوك و ترس و همه اين احوال جواب دادم كه :
مگه گي مرده ؟!
بعد كلي انتظار كه يه عمر گذشت ، جواب داد كه شوهر عمّه ات.
مونده بودم بخندم يا گريه كنم. آخه شوهر عمّه ام سالها در حال احتضار بود و عمّه طفلي من ... به هر حال خدايش بيامرزاد ولي خنده دار اپيام هاي تسليتي بود كه بين ما دختر عموها و پسر عموها رد و بدل شد. گرچه اگه باباهامون بدونن اونوقت ...![]()
يكيش اينه :
سلام منم بهت تسليت ميگم . بيچاره عمّه كه بيوه شد . بايد به فكرش باشيم![]()
حالا باور كنين كه مي گم ما آدما چقدر مي تونيم پست باشيم...![]()
![]()