تبليغاتX
دایره رنگی!

 

همه

     همه

         همه

به اين سوالا جواب بدين ، لطفا!!!

1-      اگه وبلاگ مي نويسين چرا مي نويسين؟

2-      اگه نمي نويسين فكر مي كنين اونايي كه مي نويسين چرا مي نويسن ؟

3-      فكر مي كنين من چرا مي نويسم ؟

حتما حتما حتما خواهش مي كنم نظر بدين .

منظورم از اين سوال نظر سنجي يا هر چيز مثل اون نيست ، برای یه سری تصمیمات لازمه بدونم ٬ خیلی لازمه...

پ.ن : همه چيز قاطيه ...

كلافه شدم ...

نوشته شده توسط وروجک در شنبه 25 خرداد1387 |
 
هر وقت می شینم فکر می کنم کلی حرف دارم برای گفتن ولی هر بار که میام اینجا همه حرفام یادم میره...

خب اول از همه بگم رفتم خونه و برگشتم. جای همه خالی بود باباییمم هم حالش خوب خوب بود

درس خوندن رو گوش شیاطین خبیث کر !!! شروع کردم کسایی که منو می شناسن می دونن کولاکه که من!!! یه ماه مونده به امتحانا شروع کنم

می خوام یه پست بذارم در مورد سوتی هام جرقه شم مال نیش عقرب جونم بود

یه چیزایی هم این مدت اذیتم کرد . خیلی اذیت کرد تو ۳۶۰ ام گذاشتم هر کی دوست داره بره بخونه نظرشو بگه . تو حکمت کارای خدا موندم... نمی دونم درسته که آدم با بعضی بدیا مبارزه نکنه و چشمش رو بهشون ببنده ؟ من که این کارو کردم...

چند روز پیش که بعد n سال رفتم سر کلاس غدد استاد عزیز به طور غیر مستقیم خیلی ببخشید با خاک دستشویی!!! یکسانم کرد ولی من طبیعی ش کردم که منظورش من نبودم. شما هم شتر دیدی ... 

قلب هم به طرز وحشتناکی وحشتناکه ! می ترسم تو شرش گیر کنم دعام کنین

راستی امروز هم برای اولین بار سرنگ گرفتم دستم و اصول تزریقات! رو یاد گرفتم . دیگه مردم از اینکه هر بار یکی می پرسید بلدی آمپول بزنی می گفتم نه ( و اصلا هم به روم نمیاوردم که از همین یه کار تو عمرم می ترسم) خب آدم باید با یه ترسایی مبارزه کنه دیگه و منم این کارو کردم.

با یه پست باحال ایشالا برمی گردم .

فعلا

نوشته شده توسط وروجک در پنجشنبه 23 خرداد1387 |
 
بعد از مدتها که سعی می کنی با شرایط کنار بیای حالا مجبوری دوباره همه اونچه رو که فکر می کردی مرور کنی توی ذهنت تا باز هم به همون نتیجه قبلی برسی. دیشب تا سه و نیم بیدار بودم و همه افکارم رو مرور می کردم. نمی دونم  کدوم راهو انتخاب کنم . واقعا نمی دونم . کاش ما آدما علم غیب داشتیم و می تونستیم از افکار اطرافیانمون سر در بیاریم.

شرایط یه دوست خیلی خوب این روزا بد جوری اذیتم می کنه دلم می خواد بهش کمک کنم ولی نمی دونم چه جوری . خیلی دلم می خواد خدا باز هم یه راهی جلوی پام بذاره . دقیقا درکش می کنم و برای همین هم می خوام کمکش کنم نمی تونم ناراحتی شو ببینم. تنها کاری که می تونم بکنم اینه که براش دعا کنم و سعی کنم با دلایل منطقی ام آرومش کنم ...

یکی راه مثل آدم تمرکز کردنو بهم یاد بده حالم داره از این هاج و واج به کتابا نگاه کردن به هم می خوره...

دیشب پستی رو که در مورد خودکشی اینجا گذاشته بودم با یه سری تغییرات آماده کردم و امروز دادم خدمت سردبیر محترم این نشریه وزین تا اگه خوششون اومد یه گوشه نسریه شون جا بدن. تغییراتم یعنی دری وری ها و بی ادبی هامو لحن گفتارمو تغییر دادم تا در اولین نگاه طرف فکر نکنه که همیشه اینجوری بی ادبانه می نویسم.

درس خوندن امروز من :

اول دو صفحه قلب سیسیل ٬ بعد دو صفحه جزوه روماتو ٬بعد دو صفحه کتاب روماتو٬ بعد یه کم هاریسون قلب رو ورق زدم دیدم راسته کار من نیست . بعد ۱۲ صفحه سمیو  خوندم . باز رفتم سراغ باربارا دیدم اونم به درد نمی خوره و باز این دور تسلسل رو تکرار کردم... به نظر شما می تونم مثل آدم درس بخونم؟

دیروز داشتیم با بچه ها در مورد آینده و حتی مرگ صحبت می کردیم همه داشتن افکارشونو در این مورد می گفتن و من به این نتیجه رسیدم که تنها کسی هستم که تا حالا به هیچ عنوان به اینجور مسائل فکر نکردم. ناراحت نیستم ولی شاید لازم باشه منم یه کم به این جور چیزا فکر کنم.

نوشته شده توسط وروجک در دوشنبه 6 خرداد1387 |