تغيير آدرس مي دهيم...

چرا ؟ چون به نظرم ديگه اينجا امنيت نداره. دوست ندارم اونايي كه نمي خوام از افكارم سر در بيارن...

اولش برام دل كندن از اينجا خيلي سخت بود ولي چاره چيه؟...

سعي مي كنم به همه دوستاي اينجام  آدرسم بدم ولي هر كي از قلم افتاد يا هر كي دوست داشت برام كامنت بذاره كه آدرس جديدمو بهش بدم...

فعلا لینک جدیدمو می ذارم تا اگه کسی حوصله کامنت گذاری نداشت ببینه ولی زود بر می دارمشا...:

من جدید

ولي ميام اينجا بازم سر مي زنم . به همون دليل كه توي پست اول اینجا و پست آخر اونجا(جديده رو مي گم) نوشتم...

دلم خیلی برای اینجا تنگ می شه...

دوست ندارم هیچ وقت خداحافظی کنم ...

امیدوارم بازم دوستامو اونجا ببینم...

می رم ولی بدونین جبر زمونه منو برد...

موفق باشین 

نوشته شده توسط وروجک در چهارشنبه 8 آبان1387 |
 
همه این حرفایی رو که امروز می گمو دیشب یه بار تایپیدم ولی پرید!!!

ثبت می شود: اولین بارون پاییزی مشهد بارید...

وامروز هوا بس ناجوانمردانه سرد است. یادم رفته بود که یکی از چیزهایی که به طور مشخصی توی مشهد ثبات نداره همین هواشه!

دیشب خیلی دوست داشتم که برم یه جای آروم یه کم قدم بزنم والبته همچین جایی رو سراغ دارم.

اهدای خون اهدای زندگی ...

دیشب بعد شونصد سال که تصمیم گرفتم خون بدم بالاخره موفق به انجامش شدم. یه سوزن زد توی دستم اندازه خرطوم فیل اولش شک کردم که این سوزن به این گندگی! چه طوری می خواد بره توی رگ من! ولی بعد متوجه شدم کاملا درسته خود خودش بود که بعد یه ربع از دستم دراومد...

تا حالا چیزی در مورد گره زدن دم شیطون یا بستن بخت دختر شاه پریون شنیدین؟می گن وقتی چیزیتون گم می شه اگه گوشه یه روسری یا چادر رو گره بزنین و بذارینش گوشه اتاق وسیله گم شده تون پیدا می شه. برای ما که جواب داد. یه چیزی که دو هفته توی اتاق دنبالش می گشتیم بالاخره پیدا شد . ولی من  که اصلا قبولش ندارم. فقط دیشب سوژه خنده مون بود...

چندی پیش یکی از بچه هامونو در حالی که با هزار ذوق و شوق اومده بود اعلام کنه با بنده هم ولایتی می باشد با خاک یه جایی یکسان کردم . بی احترامی نکردم.فقط یه جوری ناخواسته رفتار کردم که بیچاره سریع حرفشو خلاصه کنه. آخه هم سرم درد می کرد و هم عجله داشتم و اصلا هم خوشم نمیاد یکی منو گیر بیاره جلوی ملت سین جیمم کنه که چرا از شیراز اومدین و چرا بر نمی گردین و... . بیچاره دلم براش سوخت. کلی عذاب وجدان گرفتم.

مدتیه از کارای فرهنگی کنار رفتم و احتمالا به یه دوره بازیابی نیاز دارم . شاید با همکاری توی یه مجله دوباره شروع کنم. سرم درد می کنه برای این دردسرا...

کاش بشر اونقدر توانایی داشت که می تونست اختیار بعضی اتفاقاتو دستش بگیره و همون اتفاقایی که دلش می خواست براش می افتاد . البته به شدت معتقدم که هر کار خدا حکمتی داره...سوال

امروز صبح خواب موندم و به کلاس ریه نرسیدم. زمانم رو جورسی تنظیم کردم که راس ۱۰ سر کلاس باشم . دقیقا ۱۰ بود که دم کلاس بودم و دیدم یکی از استادای پاتو توی حیاط داره با یکی از بچه ها صحبت می کنه . منم اومدم زرنگی کنم سریع تر از استاد برم سر کلاس تندی رفتم . دیدم در کلاس بسته است. یه در کوچولو زدم و رفتم تو دیدم استاد سر کلاسه . یه نگاه انداختم و یه کم تحلیل دیدم نه خیر این استاده که از گروه پاتو نیست . یه نگاه انداختم دیدم اینکه اسلاید ریه رو داره درس می ده. دقت کردم دیدم همون استاد مامانه است که برای سمیوی ریه اومده بود . خلاصه به روی خودم نیاوردم راهمو کشیدم رفتم نشستم آخر کلاس.اوه  دیگه این بچه های ما هم که منتظر سوژه بودن مگه ول کن بودن! اینا رو همه شو گفتم که به این برسم که یکی از افراد جانب شرقی کلاس!(پسرا)  به من یه تیکه انداخت . به روی خودم نیاوردم . اصلا حتی نیگه نکردم کی بود ولی بعدش تا آخر کلاس پاتو حرص خوردم که این یارو چه طور به خودش اجازه داد که به من تیکه بندازه! بی تربیت! کاش همون موقع برمی گشتنم یه نگاه عاقل اندر سفیه! بهش مینداختم که یعنی خفه شو!!! اونقدر عصبانی بودم که می تونستم این کارو کنم.  ولی حیف که نمی خوام ...

شدیدا منتظر آخر آبانم  

نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه 7 آبان1387 |
 
وقتی کلی حرف داری برای گفتن و نیم ساعت می شینی پای کامپوتر تا تایپش کنی و نهایتا موقع ارسال صفحه ورودی اصلی بلاگفا باز می شه می خوای خودتو بزنی!!!!

ولی من از رو نمی رم!!

می رم دوباره تایپ می کنم میارم ببینم کی این بار برنده می شه؟

 

نوشته شده توسط وروجک در دوشنبه 6 آبان1387 |

- احساس بدی دارم وقتی به پست های مختلف آدماهای مختلف بر می خورم و فقط جمله تکراری نظر بدهید رو میبینم.ناراحت

- از این همه ناسیونالیستی کاذب حالم به هم میخوره.سبز

- امشب بعد کلی که منّت مامان خانومو کشیدیم که مارو ببره بیرون و باز هم آقا مصطفی در لحظات آخر مشقاشو ننوشته بود و همه 4 نفری ریخته بودیم سرش که براش زودتر 10 تا کلمه مترادف، 5 تا متضاد و 10 تا صفت پیدا کنیم در اوج همه این وقایع! آیفون زنگ زد . فکرکن توی اون لحظه من چه حالی داشتم...کلافه(البته آخرش هم رفتیم چون من وقتی کاری رو اراده کنم امکان نداره که انجام نشه)

- احساس احمق بودن عمیقی دارم از این سفر،منتظر این همه راه کوبیدم اومد و به هدف اصلی م هم نرسیدم هیچ! از درس و زندگی هم افتادم، البته عوایدی هم به دست آمد که نمی توان از آن چشم پوشیدچشمک

- بابا برای مجلس ختم پسر عمه م یه مسافرت کوتاه رفته، همون عمه م که تابستون شوهرش فوت کرد و اینجا بهش یه اشاره ای کرده بودم. ( خب من یه عمه که بیشتر ندارم). فکر میکنم 8 یا 9 سال می شه که از آخرین باری که دیدمش می گذره. طفلی پسر عمه م تازه ازدواج کرده بود، ، بابا میگه یه پسر خوشگل و ناز 7 ماهه داره که با باباش مو نمی زنه...

بابا میگه به خاطر آسمش بهش یه آمپول زدن که باید توی 30 ثانیه تزریق می شده ولی یارو تو 6 ثانیه زده فوت کرده، طفلی هر چی به پرستاره گفته که اینجوری نباید بزنی حالیش نشده و کار خودشو کرده. این اولین باره که می بینم بابام برای فوتیه نفر رنگ تیره می پوشه (اولین بار هم برای فوت مامان بزرگم بود )

- از اینکه آدم شدم و به درسم اهمیت می دم به خودم افتخار میکنم....

- بابا امروز بهم گفت کاش تو با این همه جُور بُزه! ات پسر بودی اونوقت من هیچ غصه ای نداشتم...(اینو وقتی گفت که پوریا میخواست بره بانک و بلد نبود چه جوری باید پولو واریز کنه )قهقهه

- احتمالا شنبه یا جمعه بر میگردم مشهد، دغدغه درس آرومم نمی ذاره،گرچه یه مقدار جزوه و کتاب آوردم که بخونم یولولی نمی دونم این استرس برای چیه...

 

پ.ن: شنبه: تا یه ساعت دیگه بر می گردم مشهد...
نوشته شده توسط وروجک در پنجشنبه 2 آبان1387 |
 

پنجشنبه: دلم بد جوری  گرفته ، دلم خونه می خواد...

جمعه : حس وحال هیچی رو ندارم . بازم دِپ می زنم...

شنبه : صبح با بدبختی بلند میشی، توی سرویس چشمات می سوزه . فکر میکنی از بی خوابیه . تا 1 دانشگاه و بعد هم سینما ،کنعان. 5/3 خوابگاه...

و اما ادامه تلخ ماجرا...

چشم درد، سردرد، فکر میکنی مثل همیشه که بعد یه روز خسته کننده میاد سراغت خودش هم می ره و کم کم خوب می شهف شاید هم بخاطر اینه که هنوز ناهار نخوردی.چند دونه خرما میخوری تا قندت بره بالا و بهتر شی...

یک ساعت بعد: هنوز سردرد و چشم درد، درد توی لوب فرونتال و تمپورالت می پیچه...

دو ساعت بعد: هنوز سر درد وچشم درد ، چشمام هنوز دو پیاله! خونه، بعد خوردن یه لیوان نسکافه غلیظ تا شاید یه کم آروم شی سعی می کنی بخوابی ...

3 ساعت بعد: هنوز خوب نشدی ، بُغض میکنی ، از همه چیز دلت می گیره، آروم آروم گریه و بعد هق هق ، ریحان ،هق هق تو بغل ریحان، چراغ ها خاموش ،سکوت نحس، هق هق ...

نیم ساعت بعد : با چشمای پُف کرده می ری دست به دامن سولماز می شی تا از توی انبار داروهاش یه چیزی برات پیدا کنه (رزیدنت دارویه ،همصحبت خوبیه و خوش صحبت،  اینجور موقع ها همیشه به دردم خورده، دوسِش دارم)

یه استامینوفن 500 ، یه بروفن، یه یه آ.س.آ و یه قطره استریل چشمی...

یک ساعت بعد : یه کم بهتری ولی هنوز چشمات می سوزه.

گوشی ، با یه چشم میگردی دنبال شماره مامان،

الو، سلام، مامان چشمام خیلی درد میکنه، سرم هم همین طور…

40 دقیقه بعد : مامان: ما الآن مطب دکتر ز هستیم . بابات باهاش صحبت کرد، برات نوبت گرفتیم بیای ببینی میتونی لِیزیک کنی و از شر عینک و لنزت خلاص شی؟

تا آخر شب علاوه بر اینکه یه دوز دیگه از همه اون داروهایی که ذکرشون رفت میخوری یه دایجستیو هم برای معده دردت میخوری(اینم یکی از نمودهایی بدن من در فشار عصبیه) نمی فهمی چه طوری خوابت می بره، فکرشو نمی کردی اینهمه هول هولَکی قرار باشه برگردی خونه...

دوشنبه :خونه...

سه شنبه: مطب دکتر...

دکتر : صبا خانوم، دستگاهمون خرابه، تا یکی دو ماه دیگه درست می شه...

من: آقای دکتر عجله دارم ...

دکتر : کِی ازدواج میکنی؟

آخر جمله شو نمی شنوم ، چون یه نسبت فامیلی با هم داریم ومنوخوبمی شناسه فکر میکنم خودش فهمیده که می خوام قبل از بخش رفتنم عمل کن، احساس می کنم اشتباه شنیدم می گم: کِی استاژر می شم؟

نه خیر درست شنیدم، سوالش رو تکرار می کنه...

می مونم چی بگم، خب آقای دکتر حالا کو تا من تمام کنم؟...

(از اینکه این روزا هر کی از راه می رسه به این مسئله گیر میده حرصم می گیره ولی جواب نمی دم چون میدونم این دکتره عادتشه به همه همین گیرو بده ، دو سال پیشم که اومدم گفت برا عمل زوده و به همین موضوع گیر داده بود...)

یه رزیدنت چشم بود خیلی با شخصیت بود، وقتی فهمید چی میخونم خیلی باهام رفیق شد، گفت ما هوای همکارامونو! نداشته باشیم کی داشته باشه؟ تازه مشهدی هم بود...

کلی هم برام همه چیزو توضیح داد...

پ.ن: یادم رفت از دکتر بخوام برام یه قطره تروپیکامید بریزه و برا همین از میدریاز چشام داره در میاد. استاد فارما حق داشت هر چی از اثرات میدریاز میگفت...

ژ.ن: منو اینجا هم بخونین یه چیزایی نوشتم.

 

نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه 30 مهر1387 |
 
فکر مي کنم تا حالا سه بار تلاش کردم که اينجا بنويسم و هر بار هم دقيقا لحظه ارسال يه مشکلي پيش اومده و همه چيزو به هم ريخته و قاعدتا همه نوشته هاي من هم پريده

ديروزبه ريحان گفتم شايد قسمت نيست اونا رو اينجا بنويسم، بخش بزرگي از دغدغه هاي اين مدتم بود...

احساس مي کنم کاملا متفاوت شدم. نگرشم به دنيا فرق کرده و نگاهم به آدما . خودم خواستم که اينطور باشم. دارم فقط و فقط براي خودم و براي دل خودم زندگي مي کنم و از اين روال راضيم.

 گاهي فکر مي کنم مهربون بودن بيش از حد هم براي آدم دردرسره تصميم گرفتم کمترش کنم يعني سعي کنم کمتر حرص بقيه رو بخورم و کمتر نگرانشون باشم . فکر ميکنم مهربون بودن و دلسوز بودن هميشه باعث مي شه بقيه ازت توقع بيجا داشته باشن. ديشب براي مامان تعريف کردم که از اون باري که رفتيم فتوي علوم و من تمام اون 8 سري جزوه رو خودم مرتب کردم کمرم درد مي کنه و مامان هم کلي عصباني شد.(خب اینم از عواقب همین به درد همه خوردنه دیگه!...)

ديروز که داشتيم از بيمارستان مي رفتيم فردوسي الميرا براي اينکه توي ترافيک گير نکنه از مسيري رفت که بايد از جلوي پزشکي قانوني رد مي شديم. و من هربار که اين آدما رو ميبينم خدا رو شکر مي کنم که گذر هيچ کدوممون تا حالا به اينجا نرسيده. ولي اين بار خيلي دلم به درد اومد . از الميرا قول گرفتم حداقل زماني که من باهاشم از اينجا رد نشه...

از نگاه هاي هيز و کثيف آدما بيزارم. براي همين تا حد امکان سعي مي کنم که فقط به آسفالت خيابون نگاه کنم. اينجوري راحت ترم ...

جديدا به مدد آسان دانلود يه بازي  جديد ريخته م توي گوشيم. اسمشfive stone ِ .ديشب که فارغ از دو دنیا و برای رسیدن به یه کم آرامش داشتم بازي مي کردم يادم اومد که من هميشه توي شطرنج وقتي با مصطفي بازي مي کردم اون دوست داشت که سفيد باشه و من سیاه، منم قبول مي کردم. تصميم گرفتم به خاطر اون بازم مهره سياهو انتخاب کنم. سياهي با دنياي سفيد...

مدتها بود به خاطر یه سری مسائل با بعضی آدما قطع رابطه کردم. البته بیشتر به خاطر یه سوئ تفاهم بود و منم که دیدم اینجوریاس!!! با اینکه می تونم بگم ۸۰٪ بی تقصیر بودم خودمو آروم آروم کنار کشیدم و گذاشتم زمان همه چیزو حل کنه. مدتیه زمان بخشی از اونو حل کرده . خوشحالم که آدما خودشون متوجه اشتباهاتشون می شن و سعی می کنن با رفتارشون یه جوری جبرانش کنن.

خدا این روزا داره بهم خیلی چیزا رو نشون می ده و خیلی کمکم می کنه. ممنوم خدا جووووونم ...

نوشته شده توسط وروجک در پنجشنبه 25 مهر1387 |
 
می شینی کنار پنجره ، چشماتو از ترس اینکه باز یه چیزی بره تو چشمت و پدرتو در بیاره می بندی و مذاری باد با آخرین توانش بخوره به صورتت و تو رو از خودت رها کنه. می ذاری با همون سرعت روحتو بکنه و با خودش ببره .

خسته ام

خیلی خسته

نمی دونم چرا

فقط یه لحظه احساس کردم که خیلی دپ ام

می خوام خودمو بدوزم به کتاب، یه بخشی از نگرانی م هم مربوط به اونه.

یه فیلم نصفه هم دارم که باید الان برم کاملشو ببینم ، birth. به نظرم جالب بود

شاید از این دپ ناکی!!! در بیام.

واقعا درسته که پشت هر خنده می تونه هزار تا غصه باشه...

نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه 16 مهر1387 |
یکنواختی رو دارم از بین می برم . یعنی دارم باهاش مبارزه می کنم . سعی می کنم با همه چیز کنار بیام و می دونم که می تونم...

روال مزخرف خوابگاه به شدت دراه بهم فشار میاره . کارای احمقانه این مسئولای احمق تر نمی دونم میخواد به کجا برسه! فکر کن! دارن دانشگاهو به گند می کشن . حیف که صدای من به هیچ جا نمی رسه و گرنه می دونستم چیکار کنم و چی بگم! عصبانی(منم که در توجیه و دلیل و منطق آوردن می دونم کم نمیارم!)

چند روز پیش بعد مدتها به دانشکده رجعت کردیم (آخه این ترم همه کلاسای ما امام رضاست و منم که باید سر صبح، منظورم همون ۷ه!، پاشم  و تا ظهرم بی وقفه در خدمت استاید محترمیم!) خلاصه رفتیم دانشگاه . جلوی دانشکده مون برای عدم عبور ماشین یه زنجیر کشیدن از این سر تا اون سر ! یه گوشه رو هم زنجیرو بردن پایین برای عبور آدما! موقع برگشت منم که اومدم ترافیک قبیله ۷ نفری مونو کمتر کنم اومدم از روی زنجیر بلنده برم و تمام موارد احتیاط رو هم رعایت کردم و پای خلفی رو تا حد امکان! بالا بردم ولی نمی دونم چی شد یه هو پام گیر کرد و گیر کردن همانا و افتادن زنجیرا همانا و خندیدن همه بچه هامونم همانا... فقط شانس آوردم کسی آشنا اون دور و بر نبود... فقط ۳۰ ثانیه بعد ۴ تا از پسرای کلاسمون! اومدن بیرون . حالا خدا عالمه دیدن یا نه؟ من که طبیعی ش کردم و راهمو کشیدم رفتم.اوه

راستی شدم مامان بزرگ توی خوابگاه. یه بافتنی برداشتم مثل مامان بزرگا هر جا می رم می برم با خودم. دارم برای داداشیم یه شال گردن می بافم.

از روال جدیدم خیلی راضیم. حداقل می دونم دارم چیکار می کنم و کارم درسته. از اول ترم رفتن سر کلاس و درس خوندن . دارم کم کم به لذتی که ر می گه از درس خوندن می بره پی می برم.

نابود کردن بعضی چیزا لازمه...

تو این چند روز هر چی فیلم هست استاد کردیم . هر چی میاد دم دستمون . حتی به برنامه کودک هم رحم نمی کنیم. دیشب هم غرور و تعصب رو دیدیم. من که خیلی خوشم اومد . کلی هم از اول تا آخر فیلم اون دو تا کفتر با هم ازدواج کردن من و ن و ر هی حرص خوردیم و فحش نثار کارگردان کردیم. قراره در اولین فرصت هم ن بره یه سفر کارگردانو ببینه و بهش حالی کنه چه طوری از این به بعد فیلم بسازه.feeling beat up

دیروز هم دعوت رو دیدم . از اونم کلی حرص خوردم.

می خوام در اولین فرصت یه خلاصه ای از فیلمایی که تو این مدت دیدم بذارم اینجا.

دیگه باید برم بای بای

 

نوشته شده توسط وروجک در یکشنبه 14 مهر1387 |
 
دیروز برای چند دقیقه با خدا قهر بودم. ظرفیتم ته کشیده بود و همین جوری اشکهام بود که می ریخت، اول آروم آروم که کسی نفهمه و بعد تبدیل شد به هق هق...

کلی سوال بی جواب توی ذهنم دست و پا می زد و من برای هیچ کدومشون جوابی نداشتم. مدتها پیش وقتی م گفت با خدا قهره کلی سعی کردم که منصرفش کنم و حالا خودم تحت همچین شرایطی بودم و شاید بدتر ...

نمی دونستم چرا؟ واقعا چرا و هی از خودم می پرسیدم و جوابی پیدا نکردم . چرا؟ من که تو عمرم نخواستم که کسی رو برنجونم و حالا ...

البته قبول دارم که خودم هم تازگیا زود رنج شدم ولی خب من همین جوری ام دیگه...

الانم خوب خوبم خالی خالی شدم!

ولی به هر حال به قول بچه های EDC :

be cool!

راستی امروز تور اول سال دانشگاه بود و من هم بالاجبار! اونجا بودم توی غرفه EDC و دهنم کف کرد از بس برای ۱۳ تا گروه یه سری مطلب رو گفتم .

 طفلیا.. فکر می کردن اومدن دانشگاه چه خبره؟! قیافه شون وقتی بهشون بابت ورود به دانشگاه تبریک می گفتیم دیدنی بود .

کلی هم بابت روی حساب نبودن کارا از دست اون ... قلنبه !!! حرص خوردم.

جدیدا تصمیم گرفتم که کمتر غم دیگرونو بخورم . همون جوری که کسی توی این دنیای سنگی غصه منو نمی خوره. خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو! خواهر...

 

نوشته شده توسط وروجک در شنبه 6 مهر1387 |
 
از مشهد متنفرم

برای اولین بار این حس رو دارم .

 از اینکه مجبور شدم باز هم به این شهر برگردم و تمام اون خاطرات بدیو که توش داشتم متنفرم .

از این شهر و آدمایی که زندگی توش برام به ارمغان آوره متنفرم.

نمی تونم ببخشم. نمی تونم هیچ کی رو ببخشم.

دلم برا هیچ چیز تنگ نشده بود و این برا خودمم عجیب بود.

احساس پوچی بدی دارم .

دلم می خواد از همه چیز فرار کنم.

می خوام توی ترم جدید یه خط مشی جدیدو دنبال کنم .

با خودم قرارای زیادی گذاشتم و برای عمل به اونا باید خیلی محکم باشم.

                                        هیچ

 

نوشته شده توسط وروجک در چهارشنبه 3 مهر1387 |

اینو دیشب نوشتم ولی فرصت نشد بذارمش اینجا:

امشب یکی از اون شبایی بود که هر کی هر چی تو دلش داره می تونه به خدا بگه. امشب از اون شبایی بود که فاصله ها تا خدا کم می شه. امشب شب قدر بود...

ولی امشب من حرفمو به خدا نزدم،یعنی زدمولی نه با اطمینان اینکه به گوش خدا برسه ،چون می دونم خیلی چیزا بین من و اون . خودم رو که نمی تونم گول بزنم! به دور و برم که نگاه کردم برام این سوال پیش اومد که چند نفر این آدما دارن دروغ می گن؟ اول از همه بهخودشون و بعد هم بهخدا! زمزمه العفو، الغفو ، العفو... تو گوشم می پیچه ، این حرفا پا برهنه ،یا به قول شیرازیا پا پتی!،می دون توی ذهنم، هر سال به خدا می گیمخدایا کمکم کن همون بنده خوبی که تومیخوای بشم، کمکم کن ایمانمو حفظ کنم، کمکم کن... ولی خودمون تو این یه سال که بین دوتا شب قدر می گذره چند قدم برداشتیم؟ چقدر خواستیمخوب باشیمو چقدر تلاش کردیم؟...

من به ندرت سراغ مفاتیح میرم مگه تو همچین مناسبتایی وهمچین شبایی، امشب که جوشن کبیرو خوندم در یه لحظه به این نتیجه رسیدمکه خدا خیالی بزرگه، یادم اومد سالای پیش روکه هر سال تصمیم میگرفتم هر از چندگاهی یه سری به این دعا بزنم. بازم همون احساس خلا...

یه اعتراف میکنم، من تو عمرم به ندرت حسودی میکنم ولی امروز اینکاروکردم. در حقیقت بیشتر دلم از خودم شکست، وقتی دیدمش اونچنان رفته بود تو بحر قرآنکهمجبور شدم داد بزنم تا سلامم رو بشنوه!یه نگاهی به قرآن تودستش انداختم شاید بیشتر از 30-20 صفحه نمونده بود که ختم کنه. همیشه معتقدم که خدا اگه نخواد و حتی اگه دلت یه خال سیاه هم داشته باشه خدا بهت سعادت هیچ کاری رو نمی ده(شعار نمی دم واقعا واقعا از ته ته دلم میگم) امروز لابلای حرفامون وقتی بحث اختلاف سنمون بود بهم گفت تو باید برا من الگو باشی .خندیدم و گفتم: اختیار دارین،شما تاج سر ما هستین! ولی حالا به این نتیجه رسیدمکه این حرفو باید  کاملا جدی بهش می زدم.

راستی امشب اون خانوم روضه خونه اونقدر سوتی داه بود که من مونده بودم بخندم یا فضای معنوی خودم روحفظ کنم یا جلوی خنده و تیکه انداختنمو بگیرم تا دختر خاله مکه کنارم بود فضای معنوی ش! حفظ شه!!!

اگه از ترس صاحب مجلس که از قضا آشنای خونوادگی مون هم هست نبود من که کف سالن از خنده وِلو شده بودم!

نوشته شده توسط وروجک در یکشنبه 31 شهریور1387 |

چقدر بعد از اینکه بعد از مدتها یه دوست خوبو   دیدی و کلی باهاش فَک زدی احساس خوبی داری. چقدر احساس خوبی داری از اینکه تو وجود خودت در این گفتگو جستجو کردی و دغدغه هاتو بیرون ریختی. چقدر حس خوبی دارم.گرچه دوباره به هم ریختم ولی لااقل میدونم تونستم به زبون بیارمش و الآن بی صبرانه منتظر اینم که همه چیز خوب پیش بره و اون بتونه بیاد و ما همدیگه رو دوباره ببینیم ... صبح که به بابا گفتم باهاش 3 ساعت! چَتیدم،Computer گفت خب بابایی گوشی تلفنو بر می داشتی زنگ می زدی اینجوری دستت هم کمتر خسته می شد call me - New!

خب تو این مدت چند تا دیگه از سوتی هام یادم اومد که گفتم اگه نذارم تو گلوم گیر می کنه ...

 

- یه بار که رفته بودیم خونه دختر خاله م دخترش که هم سن و سال منم هست روبروم کنار مامانش نشسته بود. یه کم که گذشت بهم اشاره کرد که بیا کنار من بشین. منم که خجالتی!  با اشاره فهموندم که نمی شه بین این همه آدم پا شم بیام پیشت و خلاصه در این گیر و دار که هر کی با یکی سر صحبتو باز کرده بود یکی من گفتم یکی اون گفت ( البته با لب خونی!) و در حد مودبانه الفاظ دشنام عادی را بر زبان می راندیم! یه دفعه دیدم مامان و دختر خاله م ساکت شدن و هر دو تا دارن با دهن باز !!! تعجب به ما دو تا نگاه می کنن. مامانم هم یکی اون اون کَلّه تکون دادنشاشو همراه با پوزخند اومد که نشونه این بود که واااااای دختر گلمو ببین! چی تربیت کردم نمی دونه که همه تحت تاثیر خوابگاه و هم نشینی با این ...یاس!!!...چشمک  ( body language مامان من بسیار پیچیده می باشد و هر حرکتی معنایی بس عمیق دارد!!!)

- من نمی دونم که چرا همیشه ورودی مو قاطی می کنم . متفکریه بار تو یه جلسه مثلا معارفه! با دکتر م و دکتر د (معاون … دانشگاه)و چند تا از سر سفیدهای دانشگاه  بودیم.قرار بود اونا با ما فرهیختگان فرهنگی دانشگاه!(خودمون نگیم کی بگه؟) آشنا بشن . نوبت معرفی ما که رسید، من بعد هدیه نشسته بودم اونم 83 ای یه، منم اصلا حواس یُخ!!! تحت تاثیر 83 اون گفتم پزشکی 83 که دیدم همه با بُهت! دارن منو نیگا می کنن و با لَگَد هدیه از زیر میز فهمیدم که باز چه سوتی ای دادم اونم پیش دکتر د... آخ دفعه بعد که یه جا خواستم خودمو معرفی کنم ریحان که در جریان بود قبل از اینکه به من برسه چند بار با ایما و اشاره! بهم فهموند که صبا دیگه گاف ندیا... ساکت

- این یکی که می خوام بگم یه کم دور از ادَبه البته در عرصه پزشکی زیاد بد نیس. ترم یک بودیم و آناتومی عملی مون با دکتر ب بود که خیلی رِلِه بود . مبحث ژنیتال زن بود استاد داشت دیسکشن یه جایی! shame on you رو میگفت منم (که اون استاده باهام به طرز عجیب و بی سابقه ای در دوران تدریسش صمیمی شده بود) با هیجان مثل اونایی که یه چیزیو کشف کردن! گفتم آها استاد، منظورتون همون سزارینه؟ دیدم استاد سرشو پایین انداخته و در حالی که به زور جلو خنده شو گرفته گفت: نه دخترم تو سزارین اینجای شکمو برش می دم نه اونجا رو... (قیافه بچه ها دیدنی بودقهقهه اینم شده یکی دیگه از اون خاطرات موندنی ترم اول که هر بار گریزی زده می شه به اون دوران لابلای حرفا دست نخورده نمی مونه.)

- یه خاطره مشابه هم دارم.کلاس معارف بود استادمون هم که ماشالا بی پروا! ابرو برامون دادِ سخن سر داده بود که لابلای حرفاش کلمه سلیطه ( فکر کنم همین بود ) رو به کار برد منم که پاستوریزه!  اون موقع! معنی شو نمی دونستم از آتی که کنارم بود پرسیدم درست جوابمو نداد، منم داشتم از استاد می پرسیدم که آتی از زیر صندلی چنان لگدی نثارم کرد! که از ادامه حرف پشیمون شدم و بی خبر از همه جا زود جمعش کردم. و یه ساعت بعد که کلاس تموم شد و بچه ها همه جمع شدن تا دایره لغت منو یه کم گسترده تر کنن!   فهمیدم این لگد چقدر به موقع بوده!

(قابل ذکره که من به پاستوریزه بودن و داشتن دایره لغت کاملا استریل بین بچه ها مشهور هستم! )

-چند وقت پیش پسر داییم بهم این اس ام اس داد:

Salam saba jo0n, sh iranceleto behem midi?

منم کف بُر از اینهمه ادب پسر داییم که چی شده بهم گفته شما!   جواب دادم که فکر نمی کنم.( این پسر دایی من از اونجایی که هر چند وقت یه بار یه پروژه داره و همه رو هم با ایرانسل اجرا می کنه! تقریبا هر دو ماه ! یه ایرانسل عوض می کنه و قبلا هم بهم گفته بود که اگه ایرانسلتو نمیخوای بده به من.)

پ.د(پسر داییم) : خب بگو چنده؟

من: من 16 خریدم ولی نمیدمش.

بعد  چند تا sms پسر داییم عصبانی شد گفت منو سر کار گذاشتی ؟!

و بعد کاشف به عمل اومد که اون sh ،مخفف شماره بوده نه شما!!! خندهو پسر داییم فقط چون یه مزاحم داشته و منم ایرانسل دارم فکر کرده شاید زیر سر من و داداشم باشه Gemini

آخرین اس ام اس پسر داییم در اون بحث بعد جا افتادن دو زاری من!:

To ba in IQ che tori mikhay doctor beshi!

- چند شب پیش افطاری خونه پسر عموم بودیم.داشتیم بزنگاهو می دیدیم که برای کاهش آلودگی صوتی موقع پیام بازرگانی همیشه تلویزیونو mute می کنن. منم که شدیدا تو بحر فیلم مستغرق بودم تا فیلم شروع شد برگشتم به دختر عموم که کنار تلویزیون بود و خیلی با هم شوخی داریم گفتم: خنگول! نمی بینی شروع شده؟ زیادش کن دیگه! یه دفعه دیدم پسر عموم برگشته نگاه می کنه و با دیدن کنترل تو دستش خشکم زد، حالا بیا درستش کن...

- آخرین و بزرگترین سوتی ای که میخوام بگم:

 با خاله م اینا نشسته بودیم . بحث این سریالای ماه رمضون بود که خاله م گفت حیف من قسمتای اول روز حسرتو ندیدم. نفهمیدم چطوری آشنا شدن و اینا... ما هم همه با هم شروع کردیم توضیح دادن. منم از اونجایی که سبزه گره زدن سیزده به در good luckهمیشه سوژه خنده ما دختراس! در ادامه توضیحات مامانم گفتم موقعی که معصومه پسره رو دیده رفته تندی سبزه گره زده!   بعدش رومو کردم سمت دختر خاله م آروم گفتم: صد بار گفتم سیزده بدر بریم یه جایی که سبزه و علف داشته باشه! ( توضیح: تو این کویر وحشت! پیدا کردن یه جای سر سبز اونم توی شلوغی سیزده کار حضرت فیله! و ما بچه ها هر سال این بحثو داریم) لابلای خنده هامون بود که یه دفعه خاله بزرگه م که نمی دونم با این سنّش! آستانه شنواییش چند دسی بل ه! تعجب که تو این شلوغی و از این فاصله حرف منو شنید! خندید و گفت: باشه خاله جان ایشالا سال بعد!!!

 

پ.ن: قابل ذکره که این سوتی ها همه مال این مدت اخیر نیستن و هر کدوم مال یه بازه زمانی جدا هستن (اینو گفتم که خدای نکرده صفت خداااای سوتی رو نگیرم.)

روزی که مهناز منو به این بازی دعوت کرد فکر نمی کردم بتونم بنویسمش ولی الآن که نیگا می کنم می بینم اِ......ی تو این زمینه همچینم بی استعدا نیستم.

تااااازه!!! یه بار هم یه سوتی خراااا....ااااب دادم، هنوزم که یادم میفته جدی جدی سرخ می شم (نپرسین چی بوده که نمی گم ولی اونایی که منو میشناسن بهم بگن یواشکی در گوششون می گم تا سوژه خنده شون برا 3-2 روز جور بشه)قهقهه

امیدورام اینا آخرین سوتی هام باشه ولی اگه بازم یادم افتاد بی نصیب نمی ذارمتون

 

نوشته شده توسط وروجک در چهارشنبه 27 شهریور1387 |

مدتهاست که از طرف نیش عقرب به این بازی دعوت شدم ولی خداییش  با اون دوره امتحانا  اصلا نمی شد طرف اینجور بازیها رفت @@ الآنم بعد شونصد سال بالاخره عزمم رو جزم کردم و اومدم نشستم یه چیزایی نوشتم.

خب گافایی که تو این مدت دادم و یادم مونده چند دسته اند، بعضیا خنده دار و بعضیا هم گریه دار و بعضیا رو هم هنوز که هنوزه یادم میاد از خجالت سرخ می شم و یه دفعه ای هایپرترمی میگیرم 

- آخرای ترم پیش تو مسیر برگشت به خونه که با بچه ها 4 نفری داشتیم برمی گشتیم خونه یه هو کِرممون گرفت که از استادا غیبت کنیم و از آنجایی که من و مریم سر سفید اون جمع بودیم شروع کردیم به بد گفتن ومسخره کردن استادا و ادا در آوردن اونا و گه گداری هم ذکر خیری هرچند ناچیز در کار بود . رسید به گروه فیزیو و دیگه جاتون خالی تمام گروهو شستیم و انداختیم رو بند از دکتر حاجی زاده که خیلی ادعای حزب اللهی بودن میکنه بگیر تا دکتر حسینی که خیلی جیگروبامزه اس!  منم که آمارم قوی احساس میکردم باید بچه ها رو در جریان کتمل همه ویژگی های اساتید قرار بدم... بحث گروه فیزیو بود، به آخراش که رسیدیم یه دفعه دیدیم یه خانومی که دقیقا صندلی جلوییم بود برگشت گفت : بچه ها حواستون باشه من خواهر دکتر نیازمندما... و من کف بُر شده یه لحظه ماتم برد و زود جمعش کردم که : اِ؟ همون دکتر نیازمند که خیلی ماهه و آقا حالا دیگه بیا و بین من و مریم چه جور جمعش کردیم ... 

- یه بارم یه اتفاق مشابه اون ولی خیلی ضایع تر افتاد. برایpresent  کمیته دانشجویی اومدم خیر سرم بعد از شونصد بار که دکتر فلانی گفت نیرو می خوایم و تو که این همه دوست داری چرا نمیاریشون؟ منم س رو پیشنهاد دادم. و روز موعود هم به اصرار دوستم چون تنها بود منم رفتم. و از اونجایی که آقای دکتر دوست داره تجربه هاشو در اختیار بقیه هم بذاره شروع کرد به تعریف کردن از 7 سال تحصیلش و لابلای حرفاش رسید به بحث از استادا و باز هم ادامه داد تا آنجا که رسید به بحث مریض دزدیدن بعضی استادا و شروع کرد به دری وری گفتن به یکی از استادا که این آقا علنا دزدی می کنه و... و من هم با اینکه اسم نبرد شستم خبردار شد که یارو کیو میگه و هی پشت سر دوستم بال بال می زدم که هییییییییس!!! که یه هو اونم که شووووووووت!!! گفت چی شده خانم دکتر کاری دارین ؟ و منم در کف خنگی ایشون که چطور و کی گفته که این با این IQ پزشک شده گفتم نه! و حالا جریان چی بود ؟ اون دکتری که بهش میگفت دزد! بابای همین دوستم بود که نشسته بود.  قیافه جناب دکتر وقتی فامیل دوستمو پرسید خیلی دیدنی بود و من هم اون گوشه مونده بودم بخندم یا گریه کنم؟ 

- یه روز هم رفته بودیم برای روز پدر برای بابای مینا کادو بخریم. بعد کلی گشتن و پیامدش هم خستگی مفرط! رفتیم توی یه مغازه، مغازه دار یه پیراهن آورد گفت این کار فلان جاست و جنسش فلانه و ... منم یه نگاهی کردم و گفتم نه! شبیه بیژامه اس!  یه دفعه با لبخند ریحان سرم رو اندازه 10 درجه که آوردم بالا دیدم دقیقا عین همون تن خود فروشنده است. دیگه نفهمیدم چه طوری از مغازه زدم بیرون ولی بنده خدا، خدا خیرش بده که هیچی نگفت و فقط خندید.

- یه روز هم دوستم وقتی اومد دانشگاه یه کیف گنده سبز جلف! داشت که تا رسید پرسید صبا قشنگه؟ منم که باهاش تعارف ندارم گفتم آره ولی خیلی جلفه! برای دانشگاه خوب نیست اگه باهاش کفش و شالتو سِت کنی خیلی قشنگ می شه، وهمین جوری شوخی شوخی ادامه دادم که خجالت بکش تو مثلا از همه ما بزرگتری باید از همه سنگینتر باشی و همین جوری تو عالم دوستی انتقاد میکردم . بحث که شد گفتیم حالا آتی جان آقاتون روز زن برات چی خریده؟ گفت این کیفو یه شال همرنگش. منو میگی یه هو یخ کردم. البته ما که با هم از این حرفا نداریم...

 

- سر ریویو پاتو بودیم منم یه سر وسطش رفتم بیرون کار داشتم یه ربع بعد که برگشتم همینجوری رفتم سر لام بچه ها که هم زمان با اونا پیش برم. هی می شنیدم که پسرا دنبال لام 9 میگردن و منم گرم کار یه دفعه ای دیدم لام 9 که این بدبختا نیم ساعته دنبالش میگردن دست منه و منم با هیجان زاید الوصفی برگشتم گفتم کی9؟ که دیدم همه برگشتن و با حیرت منو منو نگاه میکنن. وای که چقدر خجالت کشیدم...

 - یه بارم پاتو عملی 1 بودیم و نمی دونم چرا از این استاده خوشم نمی اومد و هی لجشو در میاوردم و حاضر جوابی میکردم. یه بار برای اولین بار اومدم با سمیرا برم سر کلاس که از اونجایی که اون اگه زود سر کلاس بره فکر می کنه یه توهین اول از همه به خودش و دوم به استاده منم نگه داشت و دیر رسیدیم به کلاس و استاد برگشت تو تخم چشمام زُل زد و گفت خانوم شما همیشه دیر میاین و منم در حال نفس نفس زدن به صورت کاملا رفلکسی گفتم: کی؟! من؟! نه استاد من دیر نمیام (  درحال اشاره به سمیرا) ایشون دیر میاد. که یه هو کلاس رفت رو هوا. و تا آخر کلاس من در حال کَل کَل سر این موضوع با استاد بودم وآخرش همتو کَتش نرفت که نرفت.(حالا یکی بره سمیرا روجمعش کنه که هنوز که هنوزه این حرکتو شوخی شوخی میکوبه تو سر من و منم هرچی توضیح میدم که سمیرا جان رفلکسی بود باز هم دفعه بعد که از خاطرات به یاد موندنیش توی این مدت دانشگاه تعریف میکنه یه گریزی هم به این قضیه می زنه)

- یه بار که خونواده عموم اینا خونه مون بودن همه نشسته بودن منم چون گوشیم شارژ نداشت رفتم شارژرمو آوردم و زدم به برق ولی هرکاری کردم شارژ نشد همین جوری که داشتم باهاش ور می رفتم گفتم: کسی به شارژر من دست زده؟ کار نمی کنه. یه دفعه که سرمو بلند کردم دیدم همه دارن نگام می کنن و با خنده جمع متوجه شدم که یه ساعتی هست برق رفته...

- چند وقت پیش بعد از 8-7 سال یه جا عروس خاله مو دیدم. منم بی هوا با دیدن شباهت عجیب خاله مو عروسش رومو کردم طرف خاله مو و گفتم : خاله شما با عروستون نسبی دارین. که یه دفعه خودم متوجه سوتی ای که دادم شدم...

- چند وقت پیش بعد اعلام نتایج کنکور بود زندایی زنگ زده بود که قبولی خان داداشو تبریک بگه. منم که گوشی رو برداشتم زندایی احوالپرسی که می کرد گفت نماز روزه هات قبول باشه منم که اصلا حواسم نبود که ماه رمضونه و هول شده بودم در جواب گفتم: ممنون شما هم زیارتاتون قبول باشه که با لبخند مامان که مخصوص این مواقعه باز هم فهمیدم ....

 

دل نوشت:

اول از بی ادبی م معذرت میخوام و از تازه واردا و اونایی که منو نمی شناسن و در جریان نیستن می خوام این پاراگرافو به دیده اِغماض بنگرند!!! بازم معذرت...

 آخه من بهت چی بگم؟ آدم احمق! من که می دونم همه این کِرم ریختنا مال خودته هر چی اعتنا نمیکنم تو حالیت نمی شه! با من در نیُفت که اگه بخوام باهات در بیفتم باید با کاردَک از رو زمین جمعت کنن! ( اینم اینجا برا یه نفر نوشتم که حدس میزنم شاید گَهگُدرای به اینجا سر بزنه و خیلی تو این مدت از راه های مختلف اذیتم کرده) نمی دونم ظرفیتم تا کِی جواب می ده؟...

 

منم دوستامو به این بازی دعوت میکنم: سوده ، دکتر کوچولو ، سارا (جراح دیوانه) ، نیلوفر ، شيشيلِ پيشيل ، لوک خوش شانس ، پدر (نم نم) ، شوالیه ، دکتر سینوهه ، گز ، سبا با سین دو چشم ، طهورا ، شقایق ،لارسپیوا  و همه دوستایی که دوست دارن در این مورد بنویسن

فعلا

نوشته شده توسط وروجک در سه شنبه 19 شهریور1387 |
 

یه روز خسته کننده  تابستون...

ماه رمضون بالاخره رسید...

تصمیمی دارم تو این ماه نهایت سعی ام رو بکنم تا وقتی برمی گردم و بهش نگاه می کنم پشیمون نباشم. مثل پارسال که هنوز دلم می سوزه که کارایی رو که میتونستم نکردم. شدیدا معتقدم که خدا برای به قولی بهره بردن! از این ماه واقعا اگه سعادتش رو نداشته باشی نمیخواد! نمیخواد تو حتی لای قرآنو باز کنی چه برسه به اینکه یه خط ازش بخونی! ولی اگه واقعا بنده خوب وحرف گوش کُنِش باشی همیشه می تونی نمازتو سر وقت بخونی، قرآن بخونی و هر جور دعایی که میدونی به دلت بشینه رو بخونی... برای منی که سال تا سال سراغ مفاتیح نمی رم (البته نخوام دروغ بگم هر بار مامان میگه مثلا فلان دعا برای امروز خوبه خداییش میرم می خونم حداقل اگر هم نخونم میدونم چیا رو باید می خوندم و نخوندم)

امروز دومین روز ماه رمضون بود

به این زودی رسید؟ من که فکر می کردم خیلی ازش فاصله دارم. فکر می کردم اوووووو.... ما کجا و ماه رمضون کجا؟... ولی به همین زودی رسید ، و به همین زودی هم ماه رمضون بعدی می رسه. کی میدونه اون موقع کی کجاست و هر کی چه کاری می کنه؟ من احتمالا ایشالا تا اون موقع استاژر شدم! وای... یعنی میشه اون روز برسه؟ و به همین زودی گذشت ،همون سالایی که سر خودمونو شیره می مالیدیم و مثلا روزه ی! کله گنجشکی می گرفتیم.

دیشب یه کار مفید کردم، داداش کوچولومو که مونده بود از بیکاری چی کار کنه رو به نماز خوندن گُماشتم!(قابل ذکره که داداش فوق الذکر 10سال بیشتر نداره!)

- امشب کلی با دایی و یه حرکتش حال کردم! از اینکه آدمای پررو و خود خواه! رو سر جاش می شونه حال می کنم!

- امروز به خاطر این سرما خوردگی لعنتی! بالاخره راضی شدم برم دکتر! اولش فکرکردم عجب دکتر با وجدانی !چه تمیز و کامل کار کرد ولی وقتی خواستم آمپولی که تجویز فرمودنو بزنم! و وقتی فهمیدم که دکتر خنگ! قوی ترین آنتی بیوتیک موجود و برای یه سرما خوردگی مختصر بهم داده نظرم عوض شد! (هنوزم از درد آمپول نمی تونم سر جام بشینم)

- دیگه از تابستون و این همه بیکاری خسته شدم!

- از این بیکار گشتن توی اینترنت هم خسته شدم!

- از مهمونی رفتن هم خسته شدم!

- از این همه هِی هر روز یه فیلم جدید پیدا کردن و دیدن هم خسته شدم!

- از این همه انتظار برای نتیجه های کنکور هم خسته شدم!

- شدیدا منتظر رسیدن اول مهر و خلاصی از این همه بیکاری ام!

- شدیدا منتظر دیدن یه دوست قدیمی ام!

 

 

نوشته شده توسط وروجک در پنجشنبه 14 شهریور1387 |
 

مثل همیشه گوشیم یه کناری افتاده بود و به طرز عجیبی ساکت بود . این روزا کمتر ازش صدا درمی آد شایدم من بهش کمتر توجه میکنم. یه چیزی قلقلکم داد که برم یه چکی بکنم ببینم خبری نیست . بین sms هایی که داشتم یکیشو که دیدم کلی ذوق کردم، از یه دوست قدیمی و با معرفت. همکلاسی دبیرستانمه و هنوز گاهگداری با هم ارتباط داریم. گاهی از این همه معرفتش شرمنده می شم و هر بار تصمیم می گیرم بیشتر از پیش یادشو کنم و ازش خبری بگیرم. یه sms خیلی قشنگ و آخرش یه جمله:

عزیزم روز پزشک رو بهت تبریک می گم!

می دونستم اول شهریوره ولی فکر نمیکردم به این زودی برسه! دویدم سراغ کیفم دنبال تقویم جیبی ای که مدتهاست خریدم ولی هنوز لاشو باز نکردم. کلی گشتم که توی بی نظمی منظم خودم پیداش کنم. از دختر عموم پرسیدم امروز چندمه؟ گفت 31 ام. برای چی؟ پرسیدم: امروز روز پزشکه؟ گفت:نمی دونم و تقویم رو با سرعت عجیبی از دستم قاپید و نگاه کرد: هه! روز جهانی مسجد!  تقویمو گرفتمو خودم نگاه کردم: 1 شهریور، ولادت ابوعلی سینا، روز پزشک...

پاک فراموش کرده بودم، مثل این سالا که فراموش کردم که قراره پزشک شم...

فراموش کرده بودم که قراره یه پزشک موفق و متعهد بشم. قراره یه روزی جون این همه آدم بیاد دستم. گاهی که فکرشو میکنم لرزه به تنم می افته. اگه به خاطر یه غفلت من ، به خاطر یه لحظه سستی ، به خاطر هر ساعت کم کاری من تو این روزا سالها بعد جون یه آدم به خطر بیفته، من خودمو می بخشم؟…

یه سال پیش تو همچین روزی واقعا فهمیدم دکترم و دکتر بودن یعنی چی؟ وقتی جایزه پزشک نمونه رو به اون خانوم دکتره دادن آرزو کردم یه روزی اونقدر خوب باشم که پیش این همه پیشکسوت اعتبار گرفتن این عنوانو داشته باشم.(ولی هیچ دوست ندارم به اون روز و روزا برگردم)

 این روزا بعد از یه ترم که از فیزیوپاتی میگذره وقتی با دیدن هر نشانه توی اطرافیان میدونم که یه جا در موردش خوندم ولی یادم نیست کجا و چی؟ و فقط یه هاله ای از همه چیزایی که ماه آخر خوندم یادمه، عزمم رو بیشتر جزم میکنم که از ترم بعد خوب و همون جوری که دلم میخواد درس بخونم. بشم مثل همون اسوه هایی که برای خودم انتخاب کردم. یه پزشک خوب و از همه مهم تر یه انسان خوب!

امروز وقتی بابا لابلای نصیحتاش رو به بچه های جمع کرد و گفت: هیچ کدومتون اندازه دخترم زحمت نکشیدین، تَهِ دلم خالی شد...

من قراره پزشک شم، یه پزشکی که پزشکه!

همونی که سال اول وقتی به مدرسه سر زدم معلمام برام آرزو کردن؛ همون پزشکی که هر وقت می رم حرم از خدا می خوام کمکم کنه اون طور باشم؛ همون پزشکی که فقط توی مطب خودش و بین همنوعاش پزشک خطاب می شه و عنوانش رو برای تفاخر نمیخواد؛ همون پزشکی که اول از همه یه انسانه...

 

         روز پزشک رو به همه پزشکای خوب دنیا تبریک میگم

                                                   

 

پ.ن: چقدر آدم خوشحال می شه وقتی کسایی یادشو می کنن که توقعشو نداره، علی الخصوص اونایی که همیشه باهاشون سر رشته اونا ( دارو) و رشته خودت کَل کَل داری...

پ.ن: اینم الآن آتی زد:

   در قندون، لب خندون، خطابم نیست به بچه های دندون!

                            اردک تک تک، تک تک اردک، دُکی جون با تواَم روزت مبارک!

نوشته شده توسط وروجک در جمعه 1 شهریور1387 |